من و …
December 23rd, 2008 blogهرچه روز خوب گذشت، شب همه چیزم بهم ریخت
بعد از یک ساعت و نیم مصاحبه متوجه شدم میکروفن ریکوردر معیوب هست
من ماندم و یک دنیا خجالت از روی استاد
هرچه روز خوب گذشت، شب همه چیزم بهم ریخت
بعد از یک ساعت و نیم مصاحبه متوجه شدم میکروفن ریکوردر معیوب هست
من ماندم و یک دنیا خجالت از روی استاد
امروز همپای کلیپ انجمن، داخل تالار شهید چمران، گریستم. پس از مدتها
عکسها من رو با خودشون همراه کردن با سیری 60 ساله
دریغ
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
به هر که قدر تو دانست میدهند برات
چند وقتی بود که انگار سر ناسازگاری داشتم
او بود و می خواند و من خود را به نشنیدن می زدم.
عجب زجر اور بود، حضورش را درک کنی و در حضورش نباشی.
تا هوای عرفه به میان امد.
امروز خوش حالی داشتم. در هوایی پر از لطافت ابراز نیاز و خضوع و خشوع در درگاهش.
حس می کردم پر از انرژی خواهم شد. چه زیبا بود. کاش همیشگی شود. ایدون باد.
چه خوش است گامی به رفتن بگماری و دل به راه بیاندازی و نظاره کنی جمعی را که اینچنین با هدفی نزدیک
برای ابراز نیاز به درگاه کبریایی جمع گشته اند و هم پایشان بخوانی و بگریی و به اندیشه بنشینی.
کین عمر گران مایه به چه صرف شد ؟
امروز عصر به رسمی سالانه که عدد 3 را با خود یدک می کشید، همنوا با حسین علیه الرحمه در جبل الرحمه به خواندن دعا برخواستیم، در حسینیه ارشاد.
دکتر مهدوی سخنی از شناخت به میان اورد و رضا و سعید و مقداد به خواندن دعا پرداختند و خواهرم نیز به همراهیشان با ترجمه دعا همراه بود.
من از این حضور معنوی سرشار از انرژی ام، سرشار از شور و نشاط، پر از عشق، که امیدوارم حفظش کنم، حداقل تا مدتی.
امیدوارم تا زمان حضور در جهان ماده توان و امکان باشد تا بتوانم کمکی باشم در ادامه چنین برنامه هایی برای بارور شدن ایمان و عمل .
دست تمام کسانی را که بتوانند در این راه یاریگر باشند، خاضعانه می فشارم.
هلال وار ز راه دراز میآیند
برای کارگزاری ز قاضی الحاجات
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیست
ز مخزن زر سلطان همیکشند زکات
پی گشادن درهای بسته میآیند
گرفته زیر بغلها کلیدهای نجات
روندگان مقیم از بلا نپرهیزند
گرفتگان ارادت به جور نگریزند
امیدواران دست طلب ز دامن دوست
اگر فروگسلانند در که آویزند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که اهل معرفت از تو نظر بپرهیزند
نشان من به سر کوی میفروشان ده
من از کجا و کسانی که اهل پرهیزند
بگیر جامه صوفی بیار جام شراب
که نیک نامی و مستی به هم نیامیزند
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار
هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند
مرا که با تو که مقصودی آشتی افتاد
رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند
به خونبهای منت کس مطالبت نکند
حلال باشد خونی که دوستان ریزند
طریق ما سر عجزست و آستان رضا
که از تو صبر نباشد که با تو بستیزند
دارم فکر می کنم نکنه این همه تلاش ره به ترکستان باشه؟
شاید راه اشتباهه؟
هفته دیگه عرفه هست.
از عرفه تا شناخت
دلم خیلی هوایی شده.
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولي دل به پاييز نسپرده ايم
وَخَدَعَتْنِى الدُّنْيا بِغُرُورِها
ما گدایان خیل سلطانیم . . .
دلم برای خودم هم تنگ می شود.