الهی هب لی کمال الانقطاع الیک             تاملاتی بر افکار روزانه

خلیل

August 17th, 2008 blog

چه روزها كه يك به يك ، غروب شد نيامدي
چه بغض ها كه در گلو ، رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن ، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

به امید بارور شدن شعور و ژرفناکی اندیشه حضور
باشد که انتظار خفتن نباشد
هر روزتان عید

اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ

August 15th, 2008 blog

اِلهى هَبْ لى كَمالَ الاِنْقِطاعِ اِلَيْكَ . . .
خدايا بريدن كاملى از خلق بسوى خود به من عنايت كن و ديده هاى دلمان را به نور توجهشان به سوى خود روشن گردان تا ديده هاى دل پرده هاى نور را پاره كند و به مخزن اصلى بزرگى و عظمت برسد و ارواح ما آويخته به عزت مقدست گردد خدايا قرارم ده از كسانى كه او را خواندى  و پاسخت داد و در معرض توجه قرارش دادى و او در برابر جلال تو مدهوش گشت و از اين رو در پنهانى با او به راز گويى پرداختى ولى او آشكارا برايت كار كرد خدايا به خوش بينى من نااميدى را مسلط مكن و اميدم را كه به كرم نيكويت دارم قطع مكن خدايا اگر خطاهايم مرا از نظرت انداخته پس بدان اعتماد خوبى كه به تو دارم از من درگذر خدايا اگر گناهانم بواسطه بزرگواريهاى لطفت مرا بى مقدار ساخته ولى در عوض يقين به بزرگ توجه تو مرا هشيار كرده خدايا اگر بى خبرى از آماده شدن براى ديدارت مرا به خواب فرو برده ولى در عوض معرفت به بزرگ نعمتهايت مرا بيدار كرده

امشب

August 9th, 2008 blog

امشب دو ساعتی  به گپ و گفت با سید حسن اقا گذشت، مطمئن شدم در عالم روحانیت فرد پخته و اثرگذاری انشالله خواهد بود.

نزل بک . . .

August 3rd, 2008 blog

هنوز که هنوز است  یاد مرگ آرامم می کند.
چاره ای است برای دردهای درونم.
صبح برای تشییع رفتم.
داخل حسینیه بود.
رضا با صدای اهنگین و حزن دارش و با سوز دلی که داشت می خواند :
الرحمن …
(خداى‏) رحمان‏،  «1»   قرآن را ياد داد.  «2»   انسان را آفريد،  «3»   به او بيان آموخت‏.  «4»   خورشيد و ماه بر حسابى (روان‏)اند.  «5»   و بوته و درخت چهره‏سايانند.  «6»   و آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت‏،  «7»   تا مبادا از اندازه درگذريد.  «8»   و وزن را به انصاف برپا داريد و در سنجش مكاهيد.  «9»   و زمين را براى مردم نهاد.  «10»   در آن‏، ميوه (ها) و نخلها با خوشه‏هاى غلاف دار،  «11»   و دانه‏هاى پوست‏دار و گياهان خوشبوست‏.  «12»   پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد؟  «13»

کدام را می توانم منکر باشم!؟
رضا می خواند و من در دل با نگاهی به تن خسته و بی روح عمو حسن  بر خود می گریستم.
به نماز قامت بستیم.
پیرمرد روحانیی که نمیدانم که بود، تکبیر جماعت را گفت .
…. نزل بک…

بغضش شکست، خیلیها همراهیش کردند . . .

دوستان