یاد معلم
February 28th, 2008 blog
بغضم در گلو مانده بود تا دیشب که بالاخره کمی خود را سبک کرد. سینه ام هم ترکید، هر روز ابتدای کار نگاهم با افق دور نگاهش گره می خورد و باز به یادم می آورد که نیست. چه نبودنی که خاطره ها تنهایم نمی گذارند. نبودنی که از بودن قوی تر است، سه روز قبل از رفتنش بود که گفت : ابوذر، یک کاریش بکن! من در فکر بودم که خدا یک کاریمان کرد، که داغش خواهد ماند. تجربه پر کشیدن همچون اویی را بار دیگر تجربه کردم. 1376 بود و دوستی که هم معلم بود و هم مشوق و هم راهنما، ناگاه در یک سفر جاودان شد و من هنوز به کتابخانه مان که نگاه می کنم در میان هزاران جلدش حضورش را قوی می بینم. هنوز زمزمه هایش در گوشم طنین انداز است. امروز پس از ده سال ان حس غم دوباره بر دلم چنبره انداخته. یاد آنچه شنیده ام و در این دوسال از نزدیک لمسشان کرده بودم در وجودم ولوله می اندازد. ساده و بی الایش هر چه داشت با تو قسمت می کرد، چه سخت است گذران بودن، بدون همراهانی چو او. خاطراتش امانم نمی دهد. از ان روز حس سرد دلمردگی به سراغم امده. خنده هم به زور بر لبانم می نشیند. هر چه هست از بغضی است که روحم را در بر گرفته، قصد کرده ام این بار به خیاط سفارش کتی را بدهم که جیب بغلش جای کتابی داشته باشد که هر گاه به سکونی رسیدم، کتاب همدمم شود. هفته اخر گویی حس کرده بود، ازدیده و شنیده ها بر می اید که فهمیده بود. راحت و ساده ، پاک مثل بودنش، رفت و رفت و ما را در این میانه تنها گذارد. . .
احمد اقا هنوز دلم می خواهد یک کاری بکنم، اما حس از درونم خارج شده، ایجا هوا سرد است