الهی هب لی کمال الانقطاع الیک             تاملاتی بر افکار روزانه

نیمه شعبان_2

August 30th, 2007 blog

سه شنبه شب برنامه خیلی خوب بود
جای همه خالی
بخصوص انهایی که گفتن می اییم و نیامدن

چه روزها

August 30th, 2007 blog

چه روزها که یک به یک غروب شد نیامدی
چه اشکها که در گلو رسوب شد نیامدی
خلیل اتشین سخن، تبر به دوش بتشکن
خدای ما دوباره سنگ و چوب شد نیامدی
برای ما که خسته ایم و دل شکسته ایم نه
ولی برای عده ای چه خوب شد نیامدی
—————
ما منتظریم.
انتظار!
همراه با دو معنا. همراه با دو فهم. یکی تخدیر و یکی پویایی.
منتظر باشیم که چه بشود؟ انتظار چیست؟ چرا؟ چگونه؟ می شود؟
منتظریم، نه همراه با خاموشی که او هم منتظر است.
می گویند همچون خورشید پشت ابر می ماند. و من مدتهاست به این مشغولم که خورشید پشت ابر در مقام ولایت دنیا به چه حاجتم می اید؟
سخت است، هم گفتن و هم در دل داشتن، اما تعریفی یافتم که تسکینم داد.
انتظار چیست؟
مانند او خود را خارج دیدن از میانه و به این اندیشه شدن که چه باید بود؟ چه باید کرد؟ آنگاه آن نگاه را در زندگی بعنوان یک منتظر بکار بست. دیگر آمدنش منتهای همه نیست. اصل شیوه بودن ماست که چگونه منتظر خواهیم بود.
من منتظرم.
منتظر تو.
منتظر او.
اما عملم؛ خدا کند ان هم منتظر باشد.
خدا کند درست بفهمم.
انتظار درد شیرینی است
بخصوص اگر با لقاء عجین شود.

یا حجة الله
يا بقية الله

نيمه شعبان

August 25th, 2007 blog

پیرمرد

August 24th, 2007 blog

پیرمرد سن و سالی داشت. اماهمچنان سر زنده و شاداب بود و اهل راز و نیاز، 5 سالی بود که همسرش را از دست داده بود و تنها زندگی می کرد. بچه هایش با او بودند به نوبت .
پیرمرد سن وسالی داشت. اما دلش جوان جوان بود، می گفت و می خندید، دلی پر از خاطره داشت، و اگر می خواستی دلش را باز می کرد تا برایت بگوید. بارها در این چند سال به من اصرار داشت که خانه من هست و تو هم اینجا تنهایی بیا نزد من، من هم مانند بابا بزرگت. خدا رحمتش کند، بابا بزرگ لقب پدربزرگم بود و پیرمرد هم بردارش بود و شبیه به او. خلاصه از او اصرار و از من انکار. می ترسیدم زندگیش به هم بخورد با این امدن و رفتنهای کج و کوله و خوابها و بیداریهای انچنانی من؛ اما او همچنان اصرار داشت که بیا با هم می سازیم. اخرین بار همین چند روز پیش بود که به من زنگ زد و باز مرا شرمنده کرد که دنیای اخلاق وارونه شده و او با سن و سال بالا از من حال و احوال می کند. تازه این غیر از چندباری بود که در همین تابستان به دیدنم امد.
پیر مرد سن و سالی داشت. اما زلال و با صفا بود. نمی دانم لذت بودن با پیرها را حس کرده ای ؟ وقتی دعایت می کنند وقتی دستی به سرت می کشند! امسال کم لطفی کردم و به علت مشغله با پدر و مادر عیدی به دیدنش نرفتم. مادرم وقتی برگشت گفت: این عیدی را هم عمو دادو گفت: ” این را بدید به ابوذر. دستم برکت دارد.” او وجودش برکت داشت. نه او که همه سن و سال دارها دارند. من این برکت را حس کردم.
برکت حضور، برکت نزول، برکت ایمان، . . .
پیرمرد سن و سالی داشت، اما سرپا بود تا همین چند روز پیش که ناگهان به زمین افتاد. ساده و اسان.
چند روزی را در اغما بود و یک باری هم چشم باز کرد و دست اطرافیان را فشرد. ساعتی نگذشت که پیرمرد دیگر نبود.
ارام و ساکت و بدون زحمت رفت.

صبح برای اخرین وداع رفتم تا مشایعتش کنم تا خاک؛ به اصلش، که از ان فاصله نگرفته بود.
همهمه ای بود از ادمها، ریز و درشت، رنگ و وارنگ، یکی یکی را از غسالخانه بیرون می اوردند و نمازی و تکبیر گویان، تا منزلی دیگر.
واقعا فضای جالبی است، امکان تحول روح را پدید می اورد، اما ماندگاری را نه. چون ماندگاری دیگر به خود مربوط است. همه اش می گفتم ابوذر ادم شو.
بغض کرده بودم و گاه گاهی گوشه چشمی، اشکی. نه برای رفتن پیرمرد که برای خودم. او رفته و دیگر حسابش با کرام الکاتبین است. برای خودم که هنوز هستم و حساب نیز تا حدی با خودم. محمل نمی بافم. شروع می کنم به حساب کردن یک روز، دو روز، سه روز، . . . دیگر نبشتن می خواهد که حساب به انچه نباید و شد و انچه باید و نشد،فزون گشت . جای گریه نیست؟ شیون هم کم است!
ابوذر می فهمی! سعی می کنم اما سخت است، خود همین فهمیدن از سخت ترین چیزها ست که تازه با عمل کردن فاصله دارد. می شود شمارد ؟ ایستادنهایی که نباید بودنند و رفتنهایی که در موقف ایستادن اغاز شدند! حساب وحشتناک است بخصوص اگر خودمان اهل چرتکه انداختن باشیم. شاید از میان همه ایستادنها یکی را که هنوز هست، ثواب بدانم. تو چه می گویی؟ همان که به نتیجه اش گنگم اما امیدوار. خدا یا نمی دانم.
ابوذر هیچ فکرش را کرده ای به انتخابهایت، به راههایی که برگزیدی، به خواسته هایی که ایستادن را فراخواندند! هرچه باشد در این جبر بودن، دمی انتخاب هست، مثل همین انتخاب انتظار، مثل همین ایستادن و خواستن، هر چه باشد انتخاب است، درست یا نادرست ، زشت یا زیبا ، انتخاب است، با همه معیارهایی که می توانی برای ایستادن بر روی ان پیدا کنی. اما جایی هم هست که دیگر انتخابی نیست، راهی که تنها مسیرش را انتخابهای قبلی مشخص می کنند، پیچیده نیست. تنها درنگ ذهن می خواهد. مثل همین ایستادن. اما باید فهمید که زمانی می رسد که دیگر انتخابی در کار نیست. ان روز باید رفت.
ابوذر می فهمی باید رفت. فکر می کنم که نمی فهمم! اما تلنگر می خورم، جرقه ای که شاید کمکی باشد.
انجا ان گوشه غسالخانه جنازه ای افتاده بود، بدون صاحب، بدون همراه، مانده بود تا پایان ساعت که شاید کسی از کسانش بیایند.

گذاشتم با هم ببینیمش، ترس ندارد،قسمتی از یک شدن است. ببین، عاقبتمان است. فردا ؟ نمی دانم! اما فرداها خواهد بود. می خواهم بیشتر بیاندیشم، تا شاید بیشتر در پیش ذهنم باشد.ه اینگونه بودن خاص است در این حضور دنیوی، اما اگر دمی بگذرد همه تنها خواهیم رفت، به وقت حساب.

عکسش را می گذارم تا شاید با هم یادی کنم از فردا که پس از امروز می اید. به فردا که دیگر فراخی ارزو همراهیمان نکند. به فردا که زمان پاسخ است.

أَوَلَمْ يَتَفَكَّرُوا فِي أَنفُسِهِمْ مَا خَلَقَ اللَّهُ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ وَمَا بَيْنَهُمَا إِلَّا بِالْحَقِّ وَأَجَلٍ مُّسَمًّى وَإِنَّ كَثِيرًا مِّنَ النَّاسِ بِلِقَاء رَبِّهِمْ لَكَافِرُون
آيا در خودشان به تفكر نپرداخته‏اند؟ خداوند آسمانها و زمين و آنچه را كه ميان آن دو است‏، جز به حق و تا هنگامى معين‏، نيافريده است‏، و (با اين همه‏) بسيارى از مردم لقاى پروردگارشان را سخت منكرند.

خرابات

August 22nd, 2007 blog

منم خراب خرابات و مست طاعت حق

به بهانه دیشب

5_

August 21st, 2007 blog

اگر دشنه دشمنان، گردنيم!
اگر خنجر دوستان، گرده ايم؟!

خستگی

August 14th, 2007 blog

روزی حداقل 10 ساعت نشستن و خیره شدن به کامپیوتر و کار کردن، حسابی حالم را گرفته!
هم خودم خسته شدم هم چشمام

خواستن

August 14th, 2007 blog

رَبِّ إِنِّي أَعُوذُ بِكَ أَنْ أَسْأَلَكَ مَا لَيْسَ لِي بِهِ عِلْمٌ وَإِلاَّ تَغْفِرْ لِي وَتَرْحَمْنِي أَكُن مِّنَ الْخَاسِرِين

پروردگارا، من به تو پناه مى‏برم كه از تو چيزى بخواهم كه بدان علم ندارم‏، و اگر مرا نيامرزى و به من رحم نكنى از زيانكاران باشم‏.

برخیز

August 11th, 2007 blog

يَا أَيُّهَا الْمُدَّثِّرُ
قُمْ فَأَنذِرْ
وَرَبَّكَ فَكَبِّرْ
وَثِيَابَكَ فَطَهِّرْ

ای جامه به خود پیچیده
ای لباس تقوا پوشیده
برخیز و بترسان
این بتهای لرزان را …


برخیز.
برخیز.
برخیز که بتان بار دیگر کعبه دل را به حضورشان شرمگین ساخته اند.
برخیز که لات و عزی دختران قریش بر همان طریق بندگی ما را به عبادت دنیا می خوانند

برخیز که بار دیگر سمیه در صحرای سوزان جهل، به زیر چکمه های فراموشی به بوی تو شهادتین می خواند
برخیز که بلال در زیر سنگهای داغ احد احد خواهد خواند.
برخیز تا همقدمت شویم در راه طائف، شاید که این نسیان را با سنگهایی که از بندگان دنیا بر رویمان فرو می آید به فراموشی بسپاریم.
برخیز تا مصعب را ارامش دهیم تا در احترام و پافشاری مقابل مادر دنیا توان ایستادن داشته باشد.
برخیز که حمزه از دشت باز خواهد گشت و همراهت در کعبه قدم خواهد زد تا بدانند هنوز شیرمردان، به مهار نفس درون استوارترند، حتی اگر به دشنه کین دریده شوند.
برخیز که شاید هجرتی دوباره نه از مکه که از جان به دل بازمان گرداند.
برخیز تا همقدمت به سوی کعبه دل، هفت دور طواف عشق را به سرانجام رسانیم به میقات جان در اییم و ندای لبیک سر دهیم.

برخیز تا بشارتمان دهی که همچو عمار در کدام سوی هستی به خاک افکنده خواهیم شد؟
برخیز که شاید با خیزشت صدای حزن انگیز بلال بار دیگر بر کوچه های دلمان جاری شود.
برخیز تا با تو نماز عشق بگذاریم در قامت اخلاص
برخیز که ما نیز به انا فتحنا مشتاقیم که دلهایمان را شرک فراگرفته.
برخیز که خدیجه نه در شعب که در تاریخ از تو جدا مانده است.
برخیز تا این مرتبه تو مادرانه غبار جعل را از روی تاریخ فاطمه بزدایی.
برخیز که به تمثیل پسر عمت علی، پوستین وارونه ای چنان در میانمان گرفته که توان جداشدنمان نیست.
برخیز تا با تو همگام شویم درحرا تا شاید سفیر، مشام جان ما را هم بنوازد.
برخیز که حرا سخت مشتاق آرامش با تو بودن است.
برخیز تا برای ابوذر بخوانی که کدامین اسمان سایه نیافکند بر راستگوترین مرد.
برخیز که در کدامین سو بودن سلمان غوغایی بپاست!
برخیز امین
برخیز
برخیز که ما به خیزشت سخت محتاجیم.
برخیز که ما سخت تنهاییم.

مکنونات بحری _2

August 9th, 2007 blog

روزی بحری از آشنایی پرسید،در ندانستنها چه می کنی؟
گفت مگر نشنیده ای :
ْ فَاسْأَلُواْ أَهْلَ الذِّكْرِ إِن كُنتُمْ لاَ تَعْلَمُون

دوستان