الهی هب لی کمال الانقطاع الیک             تاملاتی بر افکار روزانه

بیایید بیایید

March 29th, 2007 blog

بیایید بیایید که گلزار دمیده‌ست
بیایید بیایید که دلدار رسیده‌ست
بیارید به یک بار همه جان و جهان را
به خورشید سپارید که خوش تیغ کشیده‌ست
بر آن زشت بخندید که او ناز نماید
بر آن یار بگریید که از یار بریده‌ست
همه شهر بشورید چو آوازه درافتاد
که دیوانه دگربار ز زنجیر رهیده‌ست
چه روزست و چه روزست چنین روز قیامت
مگر نامه اعمال ز آفاق پریده‌ست
بکوبید دهل‌ها و دگر هیچ مگویید
چه جای دل و عقلست که جان نیز رمیده‌ست

نو شدن

March 22nd, 2007 blog

خاک جان یافته است
تو چرا سنگ شدی
تو چرا این همه دلتنگ شدی
باز کن پنجره را
و بهاران را
باور کن

تحولتان مستدام

زنده بودن

March 19th, 2007 blog

زنده بودن حسب حالی هست این زنده بودن !!

و اَنَّ الموتَ حق

March 19th, 2007 blog

صبح صبحانه را با بحث ابتدایی کلاه شرعی در باب ربا آغاز کردیم، کمی که گذشت به تفاوت حکومت و امامت و مسله اینکه ایا حضرت امیر می خواست حکومت کنه یا نه و از این لحاظ حقی هم برای خودش متصور بود یا نه رسیدم، بعد هم یک مقدار در باره این دعاهای بدون سندی که سالیان نزدیکی است به این شدت رواج پیدا کرده و . . .
حدود یک ساعت و نیم طول کشید. این هم از مزایای تعطیلات و بودن در کنار پدر و مادر هست.
بعد هم با پدر رفتیم برای مراسم دفن یکی از آشنایان ، خدا رحمتش کند، منتظر روحانی ایستاده بودند تا بیاید تلقین بر جنازه بخواند و او هم دیر کرده بود، پدر هم که تقریبا اعتقادی به این ایستادن ها ندارد پس از مکثی که برای رسیدن حرفه ای و به قول من کاسب این کار کرد و او نرسید به بالای جنازه رفت و شروع کرد
هل انت علی العهد الذی فارقتنا علیه من شهادة ان لااله الا الله وحده لا شریک له و ان محمد صلی علیه و اله عبده و رسوله و سید النبیین و خاتم المرسلین . . .
.
.
.

و اَنَّ الموتَ حق ، . . . و اَنَّ الموتَ حق، . . . و اَنَّ الموتَ حق

صدایش محزون شده بود و ناخوداگاه اشکم بر عملم جاری شد. رفتم یک نفس سیر میان قبرها گفتگو کردم .. .
بعد از چند مدتی تازه شدم :)

زندگی

March 16th, 2007 blog

ساز را اگر محکم بزنی زهش پاره می شود و اگر آرام صدایی نخواهد داشت.

از دیالوگهای فیلم بودای کوچک

تو چه جوری میزنی؟

بخند

March 12th, 2007 blog

یادم نمی رود، حرفهایش ، رفتارش ، واقعا فرهنگی بود، هم کارش، هم عملش و هم مواجه ای که با اجتماع داشت، دبیر بود و همیشه نان و کتاب همراهش بود و برای هر کس به فراخور فهمش توشه ای داشت، ایمانش و عملش یکی بود، یک رنگ و با صفا.
دوست صمیمی پدرم بود و من تازه به سن فهم رسیده بودم و می فهمیدمش که رفت.
کتابخانه مان گوشه کوچکی از اندیشه بلند او است.
خوابش را دیدم ، یک جای فرهنگی بود مثل یک نمایشگاه کتاب ، از دور داشت من را نگاه می کرد و می خندید، با خودم داشتم می گفتم : عجب ، با این که فوت هم کرده، اما هنوز حضور در مکانهای فرهنگی را ول نمی کند و روحش همه جا حضور دارد، با خوشحالی به طرفش رفتم و در همین حین داشتم سوالاتی را د ر ذهنم مرور می کردم از آینده که بپرسم، رسیدم و احوال پرسی وبوسه ای و هنوز نپرسیده بودم که گفت چرا اینقدر گرفته ای، بخند، هیچ مسئله ای نباید در ظاهرت اثر داشته باشد، بشاش باش و با روی خوش با همه چیز مواجه شو.
با هراس از خواب پریدم. با همین چند جمله کلی حرف زده بود؛ منقلب بودم. . .

الحمدلله

March 6th, 2007 blog

الحمدلله الذی بارکنا علی کل حال

دوستان