May 29th, 2006 blog
سال 74 اگر اشتباه نکنم مادرم ترم سوم ارشد بود، کارش در مدرسه هم ادامه داشت و به یمن همکاری های ارزشمند و تنگ نظریهای حسابی آموزش و پرورش باید شش روز هفته رو به مدرسه می رفت، خانه داری و بچه داری هم بود، در همین اوضاع و احوال مادربزرگم(مادر پدر) سکته کرد، خدا رحمتش کند، سکته مغزی و بدنش مشکل داشت، و توان حرکتی معمول خود را از دست داد. خیلی دوستش داشتم، بالاخره نوه بزرگ و بسیار به من می رسید، بگذریم از اینکه چون تنها بود، در حدود 15 سال شبها را می رفتم خانه او که تنها نباشد، چه روزهایی بود، مادر بزرگم مریض شد و اسیر تخت، مادربزرگ با ما زندگی می کرد، مادرم سخت و صبورانه ازاو مانند مادر خودش پرستاری می کرد، مسئله ارائه تزش هم روی همه مسائل آمد، بالاخره قرار شد کسی به کمک بیاد، پس از مدتی پرسش و جستجو، پیدایش کردیم، حدود 67 سال سن داشت، پیرزنی کوچک و ریز اما پر جنب و جوش که تا روز آخر خدا را شکر به دعای خودش روی پای خودش بود، سالم و سر حال، با اینکه سن و سالی از او گذشته بود اما هنوز پر جنب و جوش بود، مادر بزرگم سال 76 به رحمت خدا رفت، اما او نرفت، نامی که مادرش برایش انتخاب کرد “حاج بی بی” بود، او با ما ماند، مثل یک عضو خانواده، مثل مادربزرگم، پیرها چشم و چراغ خانه اند، باور ندارید، دعایشان حیات را در خانه ها جریان میده، خلاصه او ماند، صبح به صبح ساعت 7 در خانه را می زد، معمولا یک عدد نان سنگک دستش بود، گلها را اب می داد، باغچه و گلدانهای فراوان خانه را؛ دمی می نشست و تا فردا خداحافظ. عجیب به او عادت کرده بودیم، به صبح امدنهایش، به دعاهایش به انشالله عاقبت به خیرشوید؛ گفتنهاش، شوهرش را حدود دو دهه پیش از دست داده بود، سر به نیست از خانه رفته بود و بازنگشته بود، پسرش نیز به همین بلیه دچار شده بود، پلیس بود، و امتداد نگاهش همیشه دنبال پسرش می گشت که خانه اش را با 5 فرزند، صبحی ترک کرده بود، هنوز نگاه فرزندان و همسر و مادرش به کلون در بود، به لحظهای که ضرباهنگی مردانه به در احساس کنند و پسر از راه برسد.
ناملایمات کشیده بود، اما متواضع بود، اهل شکایت نبود، سالها بود او را نه برای احتیاج کمک، که همدمی می دانستیم، به جای مادر بزرگ همگی به او به عنوان عضو خانواده عادت داشتیم.
منتظر بود تا من و خواهرم کی به اراک برویم. به قول خودش در دعای صبح و شبش بودیم.
یادش بخیر، دوستش داشتم. مادربزرگی بود برایم.
یاد آن دعای عاقبت بخیری، بخیر.
دوست داشت زمینگیر نشود، یک عروس و چند داماد داشت، همه خوب بودند، تحصیلکرده و درسخوان.
اما ما خیلی بیشتر می دیدمش، هر روز، با دعای خیر. بیشتر از تمام نوه هایش.
دوست داشت زمینگیر نشود، سر بار نباشد.
هفته گذشته، شب خوابیده، و صبح دخترش که امده بود به او سری بزند، با مادری خاموش و سفر کرده روبه رو می شود، چادرش را روی خودش کشیده بود، سکته ای کرده و رگ مغزش پاره شده و در یک آن. در یک لحظه، آن چه می خواست روی داد. به آرامی،
او رفت
مادربزرگی بود، خدا قرین رحمتش کند. دوست داشتنی بود. برایش دعا کنید .
و امروز، این لحظه، فردا، لحظاتی دیگر من، بنده، مستکبر، ایستاده ام، بی خیال از رفتن، چنان اندیشم که همیشگیم، بی هیچ رفتنی، و آنگاه، در لحظه ای من هم نباشم، تنها لحظه ای . . .
Posted in عمومی | No Comments »
May 23rd, 2006 blog
| بلبل ز شاخ سرو به گلبانگ پهلوی |
|
میخواند دوش درس مقامات معنوی |
| یعنی بیا که آتش موسی نمود گل |
|
تا از درخت نکته توحید بشنوی
|
| مرغان باغ قافیه سنجند و بذله گوی |
|
تا خواجه می خورد به غزلهای پهلوی
|
| جمشید جز حکایت جام از جهان نبرد |
|
زنهار دل مبند بر اسباب دنیوی |
Posted in عمومی | No Comments »
May 23rd, 2006 blog
دوباره با یک خواب شروع شد، از یکی دو روز قبل در زمزمه های خودم نشانه ای می خواستم. و ان شب با یک خواب شروع شد، تشویش سر اغازش بود، آشوب همراهش و دلمشغولی ثمره اش، و آن اصرارهای حضور شاید یکی از نتایجش بود، امروز بزرگواری متذکرم شد به این نکته:
که ارامش با یاد خداست .
وَأُفَوِّضُ أَمْرِي إِلَى اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ بَصِيرٌ بِالْعِبَادِ
من كار خود را به خدا واگذارم كه خداوند نسبت به بندگانش بيناست! - غافر-44
نمی دانم چه خواهد شد . . .
Posted in عمومی | No Comments »
May 20th, 2006 blog
يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُواْ إِذَا ضَرَبْتُمْ فِي سَبِيلِ اللّهِ فَتَبَيَّنُواْ وَلاَ تَقُولُواْ لِمَنْ أَلْقَى إِلَيْكُمُ السَّلاَمَ لَسْتَ مُؤْمِناً تَبْتَغُونَ عَرَضَ الْحَيَاةِ الدُّنْيَا فَعِندَ اللّهِ مَغَانِمُ كَثِيرَةٌ كَذَلِكَ كُنتُم مِّن قَبْلُ فَمَنَّ اللّهُ عَلَيْكُمْ فَتَبَيَّنُواْ إِنَّ اللّهَ كَانَ بِمَا تَعْمَلُونَ خَبِيراً
اى كسانى كه ايمان آوردهايد، چون در راه خدا سفر مىكنيد (خوب) رسيدگى كنيد و به كسى كه نزد شما (اظهار) اسلام مىكند؛ مگوييد: (تو مؤمن نيستى) (تا بدين بهانه) متاع زندگى دنيا را بجوييد، چرا كه غنيمتهاى فراوان نزد خداست. قبلا خودتان (نيز) همين گونه بوديد، و خدا بر شما منت نهاد. پس خوب رسيدگى كنيد، كه خدا همواره به آنچه انجام مىدهيد آگاه است. نساء - 94
Posted in عمومی | No Comments »
May 18th, 2006 blog
با اینکه ناملایمات فراوان هست، خسته نیست، پراز امید برای اینده تلاش می کند.
اندرباب گفتگوی تمدنها و فرهنگها، جمع کوچک و به نسبت خوبی بود، یک ساعت و نیم ما سخن گفتیم، یکساعت هم او برایمان سخن گفت، از تلاشهایش از امیدهایش و از اینده این حرکت به فراخور وسعش.
ما پیشنهاد دادیم و انتقاد کردیم
او هم شنید و از تامل در انها سخن گفت.
هنوز معتقدم:
یاد آن مرد بارانی خواهد ماند ==>
Posted in عمومی | No Comments »
May 17th, 2006 blog
دیروز معنای قشنگ تری برای “عزلت” اموختم. با این معنا این همه دعوت به عزلت کامل تر به نظر می آید
عزلت: در میان جمع و جدا از جمع.
در میان مردم و جدا ازمردم.
عزلت نشین کسی هست، که در اجتماع حضور دارد، با همه هست، اما برای این بودن خودش را همرنگ بقیه نمی کند، برای اینکه بقیه افراد قبولش کنند رنگ تعلقشان را نمی پذیرد، بادهای زندگی هر لحظه او را به سویی نمی کشاند و او را از موضعی به موضعی دیگر نمی اندازد . او در میانه جمع هست، اما تنها با اندیشه های خودش، با افکارش با حرفهایی که بر سر آنها ایستاده.
او تعلقات را به کناری می افکند.
او خوب درک کرده که :
تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی
—-
او تنها است.
غلام همت آنم که زیر چرخ کبود
ز هر چه رنگ تعلق پذیرد آزادست
Posted in عمومی | No Comments »
May 14th, 2006 blog
سلام . شاید احتیاج به روشن کردن موضوع باشد. من نه نفی کردم نه تایید؛ و تنها عنوان کردم که می تواند باشد. در مقابل مخالفت قاطع شما که این دو را در عرض یکدیگر عنوان کردید. این دو در طول یک معرفت قرار دارند اگر نیک بنگریم. البته همین نیک نگرستین خود داستانی دارد.
از تذکرتان هم متشکر، قبول دارم که خدایان بیشماری در زندگی دنیویمان وجود دارند که از اصل منحرفمان می کنند. و قبول دارم که باید به هوش باشیم که بودنمان همانند نبودنمان نباشد. امیدوارم که بتوانیم.
Posted in عمومی | No Comments »
May 14th, 2006 blog
ناشناسی، شاید دوست برای پیغام گذارده:
امیدوارم این اشعاری که در وبلاگتان می گذارید مخاطب انسانی نداشته باشد. امیدوارم در زندگیتان جز خدا کسی را نپرستید. (در معنای پرستش دقت کنید.)
مانده ام که از کجای این اشعار معنای پر ستش در می اید، نصیحت می کنند، مذمت می کنند، اما ناشناس.
خوب است پرستش را تو ضیح دهند و نزدیکی این اشعار را با معنای پرستش دمی روشنتر کنند.
خدای را سپاس، از آن زمان که فهم را آغاز کردم، سالیانی است، که پرستش را اگر پیش از آن به سبیل فطرت بجای می آوردم، برطریق فهم، فهمی اندک که بر عقل کمینم می رفت. آغاز کردم و تا امروز کوشیده ام که در سیر آموختن، بیاموزم که پرستشم همچون کاسبکاران دیندار نه از بهر پاداش باشد ، نه همچون عامه تنها از بهر بجای اوردن وظیفه، سپاسش می گویم، که دوستش دارم و در حیاتم حضورش را حس میکنم و تنها در مواقعی معلوم و مکانی مشخص شده و فردی خاص نمی بینمش، در این فهم اندک خود اموخته ام که منزه اش بدارم از مانند ویکتایش خوانم از مثل و در گذران عمر، همراهی نزدیکتر از رگ گردن بر خود بدانمش، و نیک می دانم که در حد وجود و جود و وسعت و رحمت و مغفرت و بزرگیش نتوانستم جز اندکی بسیار بسیار کوچک باشم و البته آرزویش را دل با خود همراه می دانم و می بینم و تلاش می کنم او را همراه بدانمش، از ان زمان که با ارزوی سلامتی کسی را می بینم تا ان زمان که به خدایش می سپارم. از ان زمان که از خواب بر می خیزم تا آنکه دوباره از خواب بر می خیزم.
تو آیا هیچ اندیشیده ای که انکه می پرستیش در زندگی روزانه ات چه نقشی دارد، لحظه ای درنگ، تمام ان نقشهایی که برایش در امروزت متصور بودی بر کاغذ بیاور تا مشخص شود. چقدر دوریم . . .
اما اولین کلام نصیحتگر، وجودش را نفی نمی کنم، نه به خاطر انکه خود را اهلش می دانم بل از ان رو که اگر اندکی اهل جستجو باشید، بسیار خواهید یافت که به مثابه تمرینی برای حرکتی عظیم تر است.
عین القضات خوش فرموده : عشق لیلی را یك چندی از نهاد مجنون مركبی ساختند تا پخته عشق لیلی شود، آنگاه بار كشیدن عشق الله را قبول توان كردن.
این معرفت و فهم همچون مخدری نیست که امروزه سواداگران بازار عرفان شرقی و غربی با بهانه ها و کلامهای واهی شاگرد برایش جستجو می کنند.
این خود سر دلبرانی است که مولوی، آن را منبعث از حدیث دیگران معرفی می کند.
اگر اندکی به خود زحمت دهید و لوح فشرده سروش قونیه را دمی با صدای رسای دکتر عبدالکریم سروش گوش دهید و بر لب الباب آن کمی با تامل تعمق کنید، متفاوت تر خواهید اندیشید.
به قول سنایی:
غازیان طفل خویش را پیوست
تیغ چوبین از آن دهند به دست
تا چو آن طفل مرد كار شود
تیغ چوبینش ذوالفقار شود
به هر حال، من هنوز در پله دوست داشتن ” ادم” مشق می کنم.
Posted in عمومی | No Comments »
May 10th, 2006 blog
یک هفته هست تفلن همراهم را گم کردم و بالطبع تمام شماره تلفنهایی را که داشتم از دست دادم. 
Posted in عمومی | No Comments »
May 10th, 2006 blog

مکان : حسینیه ارشاد
Posted in عمومی | No Comments »