الهی هب لی کمال الانقطاع الیک             تاملاتی بر افکار روزانه

خلیل

August 17th, 2008 blog

چه روزها كه يك به يك ، غروب شد نيامدي
چه بغض ها كه در گلو ، رسوب شد نيامدي
خليل آتشين سخن ، تبر به دوش بت شكن
خداي ما دوباره سنگ و چوب شد نيامدي

به امید بارور شدن شعور و ژرفناکی اندیشه حضور
باشد که انتظار خفتن نباشد
هر روزتان عید

امشب

August 9th, 2008 blog

امشب دو ساعتی  به گپ و گفت با سید حسن اقا گذشت، مطمئن شدم در عالم روحانیت فرد پخته و اثرگذاری انشالله خواهد بود.

نزل بک . . .

August 3rd, 2008 blog

هنوز که هنوز است  یاد مرگ آرامم می کند.
چاره ای است برای دردهای درونم.
صبح برای تشییع رفتم.
داخل حسینیه بود.
رضا با صدای اهنگین و حزن دارش و با سوز دلی که داشت می خواند :
الرحمن …
(خداى‏) رحمان‏،  «1»   قرآن را ياد داد.  «2»   انسان را آفريد،  «3»   به او بيان آموخت‏.  «4»   خورشيد و ماه بر حسابى (روان‏)اند.  «5»   و بوته و درخت چهره‏سايانند.  «6»   و آسمان را برافراشت و ترازو را گذاشت‏،  «7»   تا مبادا از اندازه درگذريد.  «8»   و وزن را به انصاف برپا داريد و در سنجش مكاهيد.  «9»   و زمين را براى مردم نهاد.  «10»   در آن‏، ميوه (ها) و نخلها با خوشه‏هاى غلاف دار،  «11»   و دانه‏هاى پوست‏دار و گياهان خوشبوست‏.  «12»   پس كدام يك از نعمتهاى پروردگارتان را منكريد؟  «13»

کدام را می توانم منکر باشم!؟
رضا می خواند و من در دل با نگاهی به تن خسته و بی روح عمو حسن  بر خود می گریستم.
به نماز قامت بستیم.
پیرمرد روحانیی که نمیدانم که بود، تکبیر جماعت را گفت .
…. نزل بک…

بغضش شکست، خیلیها همراهیش کردند . . .

شبی

May 4th, 2008 blog

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته، شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود، گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

گلستان سعدی رحمه الله علیه

فریاد رس

April 21st, 2008 blog

هيچ‌کس داد من از فرياد جان‌فرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد

دردهای من

April 14th, 2008 blog

دردهای من
جامه نیستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نیستند
تا به رشته ی سخن درآورم
نعره نیستند
تا ز نای جان بر آورم

دردهای من نگفتنی
دردهای من نهفتنی است

سینه ای ده . ..

March 23rd, 2008 blog

الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب از او، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز
ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو سد دفینه
ولی لطف تو گر نبود به سد رنج
پشیزی کس نیابد زان همه گنج
چو در هر کنج، سد گنجینه داری
نمی خواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید، دگر هیچ

(وحشی بافقی)

کرک جان

January 28th, 2008 blog

” بَده … بَدبَد … چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ “
” کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .
بخوان آواز تلخت را ، ولیکن دل به غم مسپار .
کرک جان ! بنده ی دم باش … ”

” بَده … بَد بَد … ره هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست … ”
” کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را … ”

” بَده … بَد بَد … دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند … ”
” من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد … ”

” بَده … بَد بَد … چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ “
” کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی ”
شعر : مهدی اخوان ثالث

کرک : بلدرچین

بَده … بَدبَد

January 27th, 2008 blog

بَده … بَدبَد … چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟

هوا بس ناجوانمردانه سرد است

January 26th, 2008 blog

هفته قبل را مدتی خانه پدری بودم در اراک. هوای سرد و کرسیی که چندین سال هست دوباره به پا شده هوای 30 درجه زیر صفر را برای ادم شیرین می کرد.

برف و هوای سرد هنوز ادامه دارد. از ساعتی قبل برف ریز و تند در تهران به شدت شروع شده.

سرما یک طرف، هوای سرد یک طرف.

سرما را می شود تحمل کرد اما هوای سرد را نمی دانم.

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است