فریاد رس
April 21st, 2008 blogهيچکس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد
هيچکس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فريادم رسيد
الهی سینه ای ده آتش افروز
در آن سینه دلی و آن دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست
دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پر دود
زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد
دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی
کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه
زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد
چکد گر آب از او، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور
چراغی زو بغایت روشنی دور
بده گرمی دل افسرده ام را
فروزان کن چراغ مرده ام را
ندارد راه فکرم روشنایی
ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز
کجا فکر و کجا گنجینه راز
ز گنج راز در هر کنج سینه
نهاده خازن تو سد دفینه
ولی لطف تو گر نبود به سد رنج
پشیزی کس نیابد زان همه گنج
چو در هر کنج، سد گنجینه داری
نمی خواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ
مرا لطف تو می باید، دگر هیچ
(وحشی بافقی)
” بَده … بَدبَد … چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟ “
” کرک جان ! خوب می خوانی
من این آواز پاکت را درین غمگین خراب آباد ،
چو بوی بالهای سوخته ت پرواز خواهم داد .
گرت دستی دهد با خویش در دنجی فراهم باش .
بخوان آواز تلخت را ، ولیکن دل به غم مسپار .
کرک جان ! بنده ی دم باش … ”
” بَده … بَد بَد … ره هر پیک و پیغام خبر بسته ست
نه تنها بال و پر ، بال نظر بسته ست
قفس تنگ است و در بسته ست … ”
” کرک جان ! راست گفتی ، خوب خواندی ، ناز آوازت
من این آواز تلخت را … ”
” بَده … بَد بَد … دروغین بود هم لبخند و هم سوگند.
دروغین است هر سوگند و هر لبخند
و حتی دلنشین آواز جفت تشنه ی پیوند … ”
” من این غمگین سرودت را
هم آواز پرستوهای آه خویشتن پرواز خواهم داد
به شهر آواز خواهم داد … ”
” بَده … بَد بَد … چه پیوندی ؟ چه پیمانی ؟ “
” کرک جان ! خوب می خوانی
خوشا با خود نشستن ، نرم نرمک اشکی افشاندن
زدن پیمانه ای - دور از گرانان - هر شبی کنج شبستانی ”
شعر : مهدی اخوان ثالث
کرک : بلدرچین
بَده … بَدبَد … چه امیدی ؟ چه ایمانی ؟
هفته قبل را مدتی خانه پدری بودم در اراک. هوای سرد و کرسیی که چندین سال هست دوباره به پا شده هوای 30 درجه زیر صفر را برای ادم شیرین می کرد.
برف و هوای سرد هنوز ادامه دارد. از ساعتی قبل برف ریز و تند در تهران به شدت شروع شده.
سرما یک طرف، هوای سرد یک طرف.
سرما را می شود تحمل کرد اما هوای سرد را نمی دانم.
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کسی سر بر نیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کسی یازی
به کراه آورد دست از بغل بیرون
که سرما سخت سوزان است
نفس ، کز گرمگاه سینه می اید برون ، ابری شود تاریک
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چرکین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است … ای
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسکلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان کوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است
هیچ نتوان بردن آنجا جز فنا کز بقا بس مبتلا خواهم رسید
هر که فانی شد درین دریا برست وای بر من گر به پا خواهم رسید
بیخودی است اینجا صواب هر دو کون گر رسم با خود خطا خواهم رسید
مرد بزرگ
آيينههاست
و انعكاس سلسله دستان مردم است
سوسوي دعوتي است از آن سوي شب،
شبي
كان را كرانه نيست، خداوندگار نيست
بر كشتي شكستهي شب ناخداست او
مشت است در زمانهي دستان باز
باز،
دستيست كز سخاوت خود برملاست او
او را اگر گرفتي و گفتي گرفتنيست
در چنگهاي شوم تو حتي رهاست او
بيمارييِ غريب گرفتهست قوم را
بر هر وَباي شومِ زميني دواست او
وقتي در اين قيامت يغماييانِ ما
هر كس «گليم خويش بدر ميبرد ز موج»(1)
سدي ست موج حادثه را و فداست او
گر پورزال نيست، چرا من غمين شوم؟
زيرا كه او عليست كه شير خداست او
وقت است اين سكوت درآيد ز پا به سر
افراشت باز قامت عالم، صدا ست او
از فرق مردهاي زمين در ربودهاند
اين روسپي- زنان زمان بس كلاهها
فرق است مردهاي زمان را، كلاست او
تصويري از بريدن و بُردن دارم
زين عالم جديد
وقتي تمام مردم عالم را
مثل بُراده از تن آهن بريدهاند
او سرفراز باد كه آهنرُباست او
وقتي كه گاو، طعنه به بلبل زند،
«خموش»!
گل آنكه گفت، هيچ نپرسم چراست او
با هم غريبهايم كه ناساز ميزنيم
آن نغمهزن كجاست غمش آشناست او
تاريخِ راهزن همه را جامهها ربود
كو آن رفيق پاك كه ما را قباست او؟
«وَالله كه شهر بي تو مرا حبس ميشود2»
ما را هواي اوست كه ما را هواست او
«زين همرهان سُست عناصر دلم گرفت3»
كو دستهاي دوست؟ كه دست رضاست او
مردم،
هر يك درون آينهاي خواب ميروند
بيدار باد و باز فزون باد ياد او
چون انعكاس سلسله دستان ماست او
او زندهباد باز كه آيينههاست او
1- تعبيري از سعدي
2 و3- مصرعهايي از غزلي از مولوي
شعری از رضا براهنی در رثای دکتر شریعتی