May 23rd, 2008 blog
* این مطلب را برای سالگرد استاد شهید مرتضی مطهری نوشته بودم ، برای جریده ای. اما انچه نباید بشود شد و مطلب چاپ نشد و تا امروز هم مرا در بی خبری گذاشتند.
آفت روحانيت اهل تسنن دولت زدگي است و آفت روحانيت شيعه عوامزدگي است 1
این سخنان کسی است که سالهای بیشماری از عمر خویش را صرف درس و بحث در حوزه های علمیه کرده و تا پایان عمر پربارش از کسوت روحانیت دفاعی عاقلانه و ماندگار می کند.
” جامعه در بسياری از حالات مانند فرد است . از آنجمله آفت زدگی است البته آفت اجتماع متناسب و مخصوص به خود اجتماع است . هر جامعهای نيز يك نوع آفت مخصوص به خود دارد . آفتی كه جامعه روحانيت ما را فلج كرده و از پا درآورده است ” عوام زدگی ” است . عوامزدگی از سيل زدگی ، زلزلهزدگی ، مار و عقرب زدگی بالاتر است . اين آفت عظيم معلول نظام مالی ما است .
روحانيت ما در اثر آفت عوام زدگی نمیتواند چنانكه بايد ، پيشرو باشد و از جلو قافله حركت كند و به معنی صحيح كلمه ، هادی قافله باشد ، مجبور است در عقب قافله حركت كند . خاصيت عوام اينست كه هميشه با گذشته و آنچه به آن خو گرفته پيمان بسته است ، حق و باطل را تميز نمیدهد . عوام هر تازهای را بدعت يا هوا و هوس میخواند ، ناموس خلقت و مقتضای فطرت
و طبيعت را نمیشناسد ، از اينرو با هر نوی مخالفت میكند و هميشه طرفدار حفظ وضع موجود است . .. .
ما هم اكنون میبينيم كه عوامالناس به مسائلی جدی از نوع توزيع عادلانه ثروت ، عدالت اجتماعی ، تعليمات عمومی ، حاكميت ملی و امثال اين مسائل كه پيوند ناگسستنی با اسلام دارند و اسلام است كه عنوان كننده اين حقايق و مدافع آنها است ، به آن چشم نگاه میكنند كه به يك هوس كودكانه . روحانيت عوام زده ما چارهای ندارد از اينكه آنگاه كه مسئلهای اجتماعی میخواهد عنوان كند ، به دنبال مسائل سطحی و غير اصولی برود و از مسائل اصولی صرف نظر كند ، و يا طوری نسبت به اين مسائل اظهار نظر كند كه با كمال تأسف علامت تأخر و منسوخيت اسلام به شمار رود و وسيله به دست دشمنان اسلام بدهد . حكومت عوام ، منشأ رواج فراوان ريا و مجامله و تظاهر و كتمان حقايق و آرايش قيافه و پرداختن به هيكل و شيوع عناوين و القاب بالا بلند در جامعه روحانيت ما شده كه در دنيا بینظير است . حكومت عوام است كه آزاد مردان و اصلاح طلبان روحانيت ما را دلخون كرده و میكند” 2
استاد شهید مرتضی مطهری ، از معدود روحانیونی است که باب انتقاد را در دوجه باز کرد او از یک سو به جامعه روحانیت انتقاد وارد می سازد و از یک سو انتقاد به استاد را نه تنها جایز که ضروری می شمارد. حتی اگر استاد فردی چون علامه گرانقدر طباطبائی باشد.
نقد وی که به دور از هر گونه تند خویی است در واقع نگاهی قابل تامل در روابط شاگرد و استادی است و از جهتی نیز نشان دهنده فضای بازی است که حوزه برای انتقاد قائل است. ایشان در مقاله ای با عنوان جاودانگی و اخلاق به نقد استادی می نشید که از او به لفظ ” روحی له الفدا” یاد می کند.
اردیبهشت ماه 1358 یاداور شهادت مردی است که در فضای ملتهب انقلابی ایران می توانست چون طالقانی و مفتح و بهشتی و … وزنه ای در جهت تلطیف فضای انقلابی ایران باشند.
مطهری در اوج حرکت مردمی ایران بر ضد شاه همراه با اقایان سید محمود طالقانی، سید علی خامنهای (رهبر انقلاب)، محمد رضا مهدوی کنی، احمد صدر حاج سید جوادی، مهندس مهدی بازرگان، دکتر یدالله سحابی، مهندس مصطفی کتیرایی، سرلشگر ولی الله قرنی، سرتیب علی اصغر مسعودی به عنوان اعضای شورای انقلاب مشغول به کار شدند .
این شورا پس از تشکیل دولت موقت نیز با تغییراتی در بین افرادی که به دولت رفتند و جایگزینی تعدادی دیگر به کار خود ادامه داد.
استاد همزمان در دو وجه علمی و اجتماعی حضور داشت. در چاپ جدید کتاب علل گرایش به مادیگری استاد مقدمه ای نگاشتند که در آن نقد ماتریالیسم از ارکان مطلب بود. این نقد را عده ای تاب نیاوردند به خصوص گروه فرقان که در ابتدا به قصد اصلاح تشکیل شده بود و در عاقبت با ترورهای کور به پایان رسید. انان با چاپ شدن این نقد به تفاسیرشان، اخطار کرده بودند که با کسانی که دست به رد و نقض آثارشان بزنند به شیوه نظامی برخورد خواهند کرد.
این رویه دوستان استاد را نگران کرد و باعث شد تا به ایشان گوشزد کنند که این نوع رفتارهای بدون تعمق را جدی بگیرند.
جواب استاد این بود: اگر قرار است من زندگی خود را در راه جلوگیری از انحراف در اسلام از دست بدهم بگذار چنین باشد که این بهترین شیوه مردن است.
و این چنین استاد تا انتها بر موضع خود مستدل باقی ماند .
در 11 اردیبهشت ماه 1358 جلسه ای با حضور تعدادی از اعضای شورای انقلاب در منزل دکتر سحابی برقرار بود. جلسه حول و حوش مسادل دولتی و سیاسی دور می زند، تا ساعت 10 : 30 که جلسه تمام شد. استاد همراه با مهندس کتیرایی از منزل دکتر سحابی خارج می شود. مهندس کتیرایی در حال صحبت با یکی دیگر از دوستان بوده که استاد کمی فاصله می گیرد و به سمت ماشین قدم میزند در زمانی که به ابتدای کوچه می رسد فردی او را به نام صدا میزند. استاد به عقب بر می گردد که در این هنگام با شلیک آن فرد گلوله به صورتشان برخورد می کند، ایشان غرق در خون به زمین می افتند، پس از اندکی استاد را به سرعت به سوی بیمارستان طرفه می برند. اما معالحات دردی را دوا نمی کند . تشییع ایشان در صبح پنج شنبه از دانشگاه تهران شروع می شود و در قم و در مسحد بالاسر به خاک سپرده می شوند.
با شهادت استاد علامه مرتضی مطهری ایران و اسلام از خدمات یکی از فرزندان خدوم خود محروم گشت.
ا و 2 : مقاله منتشره در کتاب مرجعیت و روحانیت، باز نشر در مجموعه اثار ، ده گفتار.
Posted in مکتوبات | 2 Comments »
May 14th, 2008 blog
گزارش از رونمایی اسنادی از جامعه ایرانی پس از کودتای سید ضیا
هفته گذشته دکتر مجید تفرشی که ذکر خیرش رفت در دفتر انجمن زنان پژوهشگر تاریخ به شرح یافته های جدیدی از میان اسناد 90 سال پیش ایران پرداخت.و برایمان چگونگی پیداش این اسناد را که عمدتا مضمونی اجتماعی تاریخی دارند اینگونه روایت کرد: چندی قبل تماسی با من گرفته شد که پیرمردی در تماس با سازمان اسناد بریتانیا ادعا می کند اسنادی در ارتباط با ایران را در منزل خویش نگهداری می کند. به عنوان سند شناس ایرانی به سراغش رفتم.
او ادموند ادواردز پیرمرد 89 ساله متولد همدان و ساکن بریتانیا تصویر اسنادی را از مادر خویش به یادگار داشت در ارتباط با 12 سال زندگی وی در ایران. تصویر اسناد، مطالعه انها و مشخص شدن ارزششان باعث شد که برای پیدا کردن اصل اسناد به امریکا سفر کنم و انها را بیابم.
او سپس به شرح این اسناد پرداخت :
کلارا ادورادز همسر سیسیل ادواردز مدیر نمایندگی شرکت اورینتال کارپت کمپانی مدت 12 سال در عنفوان جوانی را د رایران گذارنده است. شوهر انگلیسی وی که بعنوان عامل این شرکت مدتی را در عثمانی گذرانده بود پس ازدواج با کلارا که دختری اهل امریکاست برای ادامه کار به ایران می اید. کتابی که سیسیل در ارتباط با صنعت فرش تحریر کرده است از کتابهای ماندگار در این زمینه است.
نمایندگی این شرکت در همدان قرار داشت و کلارا در طول 12 سال زندگی در ایران بطور مداوم مشغول نوشتن در ازتباط با ایران بوده است. وی که در کالجی در پنسیلوانیای امریکا درس خوانده خواهر دوقلویی دارد که بطور مداوم هفتگی به مدت 12 سال انچه را دیده است با جزئیات برایش می نویسد، نامه های که برای دیگر دوستانش نوشته و مکتوباتی که در موقعیتهای دیگر کتابت کرده نیز امروز ما را با حجم عظیمی از اسناد دست نخورده اجتماعی ایران روبه رو می کند.
او در اوریل 1911 به تهران وارد شده و در سال 1923 از ایران خارج شده است.
وی در مدت حضور در ایران بعنوان تنها کارمند خارجی این شرکت بعنوان منشی و دفتردار؛ اسناد ، محاسبات و مکاتبات کمپانی را در دست داشته، که این نامه ها در اسناد باقی مانده از او وجود دارد. و البته زمانهایی را نیز بعنوان معلم در مدرسه امریکائیهای همدان گذرانده است.
او بنا به شغلی که داشته با همسرش مسافرتهای زیادی در ایران انجام داده، مهمترین خصیصه ای که در خاطرات او بچشم می خورد ، مسئله ای که اکثرا از نگاه مستشرقان و ایرانشناسان دیگر به دور مانده، حضور و معاشرت بلندمدت وی با قشر پایین و عامه جامعه ان روز ایران هست. او مشاهدات خود از این ارتباطات را بطور کامل در خاطراتی که از خود به جای گذارده شرح داده است. همچنین او در نوشته های که از خود بجای گذارده به شرح کاملی از رفتارهای اجتماعی که می دیده پرداخته است. لالایی هایی که پیرزن دایه فرزندش می خوانده، نوع لباس اهالی بخصوص زنان، قوت غالب ایرانیان و … پرداخته است.منابعی که نگاه روشن تری و عمیق تری را به جامعه پس از مشروطه ایران موجب می شود. بخصوص انکه به نظر می آید نویسنده انها به نسبت غرض ورزی کمتری در نوشته ها بروز داده است. وی در نوشته ها همذات پنداری جالبی را با زنان ایرانی نشان داده، و هیچگاه به دیده تحقیر به انان نگریسته، او که پس از مشروطه به ایران وارد شده، کودتای سید ضیاء را دیده و مسئله جنگ جهانی ، تورم و قحطی به دنبال ان را لمس کرده و به خوبی توانسته انروز جامعه غیر درباری ایران را به تصویر بکشد.
مهمترین خصیصه دیگر او را میتوان عدم ارتباطش با دربار دانست مسئله ای که موجب شده او بیشتر به کنکاش در ماهیت جامعه ایرانی بپردازد.
او پس از خروجش در ایران در دهه 1940 یک شغل پژوهشی در کمبریج می گیرد و پس ان در دهه 50 آلزایمر به سراغ او می اید.
و در اواخر دهه 50 فوت می کند.
در اسناد بجا مانده از وی چندین هزار برگ در رابطه با خاطرات او از ایران بصورت دست نویس یا تایپ شده مشاهده می شود. نکته قابل تامل این است که این اسناد تا بحال تنها در 2 مورد آنهم نه بصورت جامع بلکه محدود مورد مطالعه قرار گرفته است.
مهترین نکات موجود د راین اسناد را می توان اینگونه بر شمرد:
- شرح دقیق اوضاع و احوال اجتماعی زنان در ان دوران
- بیش از 10 سفرنامه
- مقایسه ای از رفتاها برخوردهای اجتماعی نواحی مختلفی که او بدانجا سفر کرده است.
- تاثیر کودتا و قحطی بر خانواده
- تحولات اقتصادی آن دوره
- مناسبات اجتماعی مردم با حکومت
- چندین مقاله در مورد تحولات اجتماعی زنان و جامعه برای روزنامه ها و مجلات
- عکسها و مواد تحقیقی که وی برای نوشتن مقالات جمع کرده
- نامه های مرتبط با کمپانی ( بعنوان اسناد موجود در حوزه تجارت خارجی ایران)
- وجود چندین نقشه از ایران که تعدادی از انها نایاب هستند
- مشخصات تعدادی از راههای مواصلاتی ایران که د رحال حاضر از بین رفته اند.
Posted in معاصر, مکتوبات | 4 Comments »
July 6th, 2005 blog

به یاد دلاور مردی که بسیار از اموختم
درعرصه سياسى فعال بود اما همزمان شاگرد اول الكترومكانيك دانشكده فنى شد.
دردوره دكترا در دانشگاه بركلى امريكا نيز شاگرد ممتازشد، اما هويت سياسى و ملى خود را فراموش نكرد. موقعيت شغلى و علمى خوبى درامريكا داشت اما عشق به مردم و خدا او را به سرزمين لبنان كشيد. عضو نهضت آزادى شد كه به كارسياسى و قانونى معتقد بود، اما درلبنان به مبارزات چريكى روى آورد. زندگيش را وقف مردم كرده بود اما درعرفان و معنويت نيز غرق بود.پس از انقلاب درحالى كه با نهضت آزادى همراه بود و متهم به ليبرال بودن، ستاد جنگ هاى نامنظم را درجبهه ها راه اندازى كرد و درهمان راه نيز به شهادت رسيد
.به سه خصلت ممتاز شده ام ۱- عشق: كه از سخنم، نگاهم، دستم، حركاتم، حيات و مماتم عشق مى بارد در آتش عشق مى سوزم و هدف حيات را جز عشق نمى شناسم؛ در زندگى جز عشق نمى خواهم و جز به عشق زنده نيستم.۲- فقر، كه از قيد همه چيز آزادم و بى نيازم و اگر آسمان و زمين را به من ارزانى كنند تاثيرى در من نمى كند.۳- تنهايى، كه مرا به عرفان اتصال مى دهد، مرا با محروميت آشنا مى كند كسى كه محتاج عشق است، در دنياى تنهايى با محروميت عشق مى سوزد و جز خدا كسى نمى تواند انيس شب هاى تار او باشد و جز ستارگان اشك هاى او را پاك نخواهد كرد؟… و به دنبال انسانى مى گردد تا او را بپرستد يا به او عشق بورزد، ولى هر چه بيشتر مى گردد، كمتر مى يابد.
اين سخنانى است كه مصطفى چمران در وصيت خود به امام موسى صدر براى بيان حال خود توصيف مى كند. مصطفى در ۱۸ اسفند سال ۱۳۱۱ در محله سرپولك يكى از قديمى ترين محلات تهران به دنيا آمد. او اصالتاً ساوه اى بود. چمران دوران دبستان را در مدرسه انتصاريه نزديك پامنار و دوره دبيرستان را در مدارس دارالفنون و البرز گذراند.
او از سال هاى دبيرستان در جلسات مذهبى انجمن اسلامى دانشجويان و در مسجد هدايت در جلسات قرآن و بحث آيت الله طالقانى شركت داشت. گويا برادر بزرگش مرحوم عباس چمران كه از دانشجويان دانشكده فنى و عضو انجمن اسلامى بود از مشوقين او در پيوستن به اين جلسات شمرده مى شد.
تابلو ها و پلاكارد هاى نوشتارى انجمن هنوز از آن سال ها خط خوش مصطفى را به ياد دارند.
سال هاى پايانى درس او در دبيرستان البرز همزمان با اوج گيرى مبارزات ملى مردم بود (۱۳۳۲- ۱۳۳۱) اين همزمانى مصطفى را وارد فعاليت هاى سياسى كرد، در مهر ۳۲ پس از فارغ التحصيلى از دبيرستان او در رشته الكترومكانيك در دانشكده فنى دانشگاه تهران مشغول به ادامه تحصيل شد.
حضور او در دانشگاه همزمان با آغاز به كار دولت كودتا بود. وى به عنوان يكى از اعضاى نهضت مقاومت ملى در كميته اين نهضت در دانشگاه حضورى فعال و مداوم داشت.
او در اين حضور نقشى اساسى در سازماندهى فعاليت هاى اعتراضى پس از حضور دولت كودتا ايفا كرد، همچون اولين تظاهرات اعتراضى در ۱۶ مهرماه، ۲۱ آبان همزمان با آغاز محاكمه دكتر مصدق و ۱۶ آذر سال ۳۲.
پس از كودتا و به وجود آمدن جو رعب و وحشت و سخت گيرى هاى مداوم فعاليت هاى انجمن اسلامى به شدت كاهش يافت و تنها مسجد هدايت و آيت الله طالقانى بود كه همچون «مناره اى در كوير» شمع اين جوشش و آموزش را روشن نگاه داشت. مصطفى نيز حضور خود در مسجد هدايت را كه به قول خودش از ۱۵ سالگى شروع شده بود قوام داد. طبق قانون آموزش عالى آن زمان دولت موظف بود كليه شاگردان ممتاز هر دانشكده را به خرج خود به خارج اعزام كند. مصطفى هم كه توانسته بود با بالاترين نمره فارغ التحصيل دانشكده فنى شود در سال ۱۳۳۷ با استفاده از اين بورس راهى آمريكا شد تا مرحله اى جديد در زندگى اش رقم بخورد.
• آمريكا
او ابتدا به شهر كالج استيشن در ايالت تگزاس رفت و در دانشگاه M&A مشغول به تحصيل شد.
پس از گرفتن مدرك فوق ليسانس براى گرفتن دوره دكترا به دانشگاه بركلى رفت و دكتراى خود را در رشته الكترونيك و فيزيك پلاسما با كسب درجه ممتاز و اول شاگردى در اين دانشگاه گرفت. پس از فارغ التحصيلى او به علت نمره ممتازى كه داشت با پيشنهاد هاى خوب و قابل توجهى از موسسات گوناگون آمريكايى روبه رو شد. تا پيشنهاد موسسه بل كه مورد قبول او واقع شد.
چمران از زمانى كه به آمريكا رفت فعاليت هاى سياسى خود را در جهت تجميع دانشجويان حول محور هاى مشترك ادامه داد. در اين مرحله او به كمك آيت الله مهدى حائرى انجمن اسلامى دانشجويان آمريكا را پايه گذارى كرد و در كنار آن در جبهه ملى شمال آمريكا فعاليت داشت.
در سال ۱۳۴۱ نيز نهضت آزادى خارج از كشور پايه ريزى شد كه پس از چندى چمران شاخه آمريكايى نهضت را فعال نمود و تا مدت ها با توجه به نياز يكى بودن فعاليت هاى سياسى در خارج از كشور به صورت غيرعلنى فعاليت مى كرد. زمانى كه مجاهدين اوليه در سال ۱۳۵۰ توسط ساواك بازداشت شدند اين فعاليت با انتشار نشريه پيام مجاهد علنى شد.
چمران به خانواده خود عشق مى ورزيد، فرزندانش را بسيار دوست داشت و عاشق همسرش بود آنچنان كه در نامه اى به فرزندش نريمان درباره اين ارتباط مى نويسد: «من مى خواستم عشق زن را با پرستش خداى يگانه مخلوط كنم. مى خواستم «پروانه» را بپرستم و اين پرستش را در فلسفه وحدت جزيى از پرستش خدا بشمارم، مى خواستم در وجود او محو شوم و حالت فنا را تجربه كنم، مى خواستم زندگى زناشويى را به پرستش و فنا و وحدت بياميزم مى خواستم خدا را لمس كنم، …» در اين دوره انقلابات چپ در دنيا اذهان را به خود مشغول كرده بود. پيروزى كاسترو و پس از آن انقلاب الجزاير كليه مبارزان را به اين وا داشت كه به مرور آثار انقلاب بپردازند. چمران نيز كه روحش به او امكان سكون نمى داد به دنبال هجرت بود و در اين ميانه همراه با دوستانى ديگر و پس از مهيا شدن شرايط و مطالعات فراوان براى فرا گرفتن آموزش هاى چريكى به مصر رفت. سازمان سماع (سازمان مخصوص اتحاد و عمل) ثمره اين دوران از حضور وى و ديگر دوستان هسته اصلى رهبرى نهضت آزادى در خارج از كشور بود. در مهرماه سال ۴۴ پس از آنكه امام (ره) در بغداد مستقر شد چمران به اتفاق يزدى و توسلى به ديدار امام مى روند. پس از مدتى حضور در مصر با توجه به درخواست مصرى ها از سماع براى صحبت راديويى بر ضد شاه و با توجه به اينكه سماع متوجه شده بود مصرى ها در حال عادى سازى روابط با ايران هستند تصميم به خروج از مصر گرفت، شوراى سماع فكر مى كرد امكان دارد وجه المصالحه روابط ايران و مصر قرار گيرند. مصطفى نيز كه خانواده خود را از كاليفرنيا به قاهره و سپس بيروت منتقل كرده بود دوباره به آمريكا برگشت. بازگشت او همزمان با سفر دكتر مجتهدى رئيس وقت دانشگاه شريف به آمريكا بود، وى از چمران خواست براى تدريس به ايران برگردد و در اين باره رسماً از ساواك نيز استعلام كرده بود كه آنها به عنوان يك طعمه با اين كار موافقت كرده بودند. اما چمران شرايط دكتر مجتهدى براى برگشت به ايران را نپذيرفت و در آمريكا ماند. حضور دوباره وى در آمريكا با مشكلات زيادى براى او همراه شد، او نتوانست كارى مناسب با تحصيلات و درجه علمى اى كه داشت پيدا كند زيرا به او با ديد ديگرى نگاه مى شد. به خصوص مدتى را در خاورميانه گذرانده و كليه مناصب علمى را به كنار گذاشته بود و اين مسئله براى موسسات علمى به عنوان نقطه تاريكى محسوب مى شد اما مشكل اصلى نهاد ناآرام چمران بود. او خود مى گويد: «چه ساعت هاى دراز كه بر سر تپه هاى اطراف بركلى بر خاك خفته ام و چه نيمه شب ها كه مانند ولگردان تا دميدن صبح بر روى تپه ها و جاده هاى متروك قدم زده ام، چه روز هاى دراز كه با گرسنگى به سر آورده ام، درويشم و ولگردم، در وادى انسانيت سرگردانم و شايد از انسانيت خارج شده ام، چون احساس و آرزويى مثل ديگران ندارم، در وجود خود مى نگرم، در اطراف جست وجو مى كنم تا نقطه اى براى وجود خود مشخص كنم كه لااقل براى خود من قابل درك باشد، در اين ميان جز قلب سوزان نمى يابم كه شعله هاى آتش از آن زبانه مى كشد و گاهى وجودم را روشن مى كند و گاه در زير خاكستر آن مدفون مى شوم، آرى از وجود خود جز قلبى سوزان اثرى نمى بينم، همه چيز را با آن مى سنجم، دنيا را از دريچه آن مى بينم، رنگ ها عوض مى شوند، موجودات جلوه ديگرى به خود مى گيرند.»
• لبنان
امام موسى صدر در لبنان رهبرى شيعيان را بر عهده گرفته بود. لبنان در آتش جنگ هاى داخلى مى سوخت و شيعيان از كمترين امكانات مادى و معنوى به دور بودند. امام موسى با حضور در لبنان سعى كرد تا با انسجام در ميان شيعيان كمك به بهبود وضعيت آنان بنمايد. آقا موسى به دنبال فردى مى گشت كه به عنوان معاون و مشاور در كنار او ياريگر مسائل و مشكلات شيعيان باشد، با تعداد زيادى از دوستان مشورت كرد، نظرها همه رو به چمران بود فردى كه عاشق خدمت بود. چمران به لبنان رفت و مديريت پروژه هاى رفاهى را بر عهده گرفت، مدرسه فنى جبل العامل به عنوان يك مركز فنى و حرفه اى با زير پوشش قرار دادن جوانان جنوب لبنان آنان را از نظر فكرى، روحى و بدنى تغذيه مى كرد. پس از مدتى امام موسى با همراهى چمران شاخه نظامى و سياسى حركت المحرومين را با نام امواج المقاومت اللبنانيه (امل) تاسيس كرد. امل در ميانه اى كه حزب هاى افراطى در آن دوران در لبنان يكه تازى مى كردند توانست با گردآورى شيعيان دور يك مجموعه به استيفاى حقوق از دست رفته آنها بپردازد. احزاب و نيرو هاى چپ ماركسيستى لبنان و فلسطين با او مخالف بودند، اين مخالفت با همراهى بعضى از ايرانيان نيز همراه بود، هر جا كه مى توانستند او را مى كوبيدند و ترور شخصيت مى كردند، از طرفى ديگر ساواك نيز به دنبال او بود و برايش مامور گذاشته بودند حتى به كمك بعضى نيرو هاى محلى نامه هاى او را هم كنترل مى كردند، تا جايى كه وى را به سرويس هاى اطلاعاتى اسرائيل معرفى كردند. موساد نيز با توجه به نزديكى صدر و چمران و هماهنگى چمران در آموزش هاى نظامى امل به دنبال آن بود تا وى را دستگير كند. چمران پس از يك سال حضور در جنوب لبنان خانواده خود را از كاليفرنيا به لبنان برد و در صور كنار بقيه شيعيان مستقر كرد. چمران حتى نگذاشت فرزندانش به بيروت رفته و درس بخوانند. او مى گفت ما با ديگرانى كه در اين نقطه هستند (صور، جنوب لبنان) فرقى نداريم.
فضاى جنگى حاكم بر جنوب لبنان، نبود حداقل امكانات رفاهى و آموزشى، برخورد مردان لبنان نسبت به زنان و خانواده و… و عدم درك مناسب چمران از فضاى خانوادگى و احساسى با توجه به عشقى كه او به حضور و خدمت داشت همگى با هم كار را به آنجا رساند كه امكان ادامه دادن چنين مسيرى براى «پروانه» سخت و ناممكن گردد. مصطفى تمام اوراق قانونى را براى چنين جدايى در عين عشقى كه به همسر و فرزندانش داشت امضا كرد و ادامه كار را به خود آنان سپرد.
«مى خواستم هستى را در خدا و خدا را در پروانه خلاصه كنم… گاهى فكر مى كنم كه خدا نيز تنها بوده كه انسان را آفريده تا از تنهايى به درآيد. خدا اول آسمان و زمين و ستارگان و فرشتگان و موجودات را آفريد، ولى هيچ يك جوابگوى تنهايى او نبود، سپس انسان را به صورت خود آفريد، به او درد و عشق داد و روح خود را با او متحد كرد تا جبران تنهايى خود را بنمايد، ولى من انسان از او مى ترسم؛ تنها در برابرش ايستاده ام و از احساس اينكه جز او كسى را ندارم و جز او به طرفى نمى توان رفت و فقط و فقط بايد به طرف او بروم، از اين اجبار، از اين عدم اختيار، از اين طريقه انحصارى وحشت زده شده ام و بر خود مى لرزم. مى دانم كه بايد با همه چيز وداع كنم، از همه زيبايى ها، لذت ها، دوست داشتن ها، چشم بپوشم، بايد از زن و فرزند نيز بگذرم، حتى دوستان را نيز بايد فراموش كنم، آنگاه در آن تنهايى مطلق، خدا را احساس كنم. بايد از تجلياتش درگذرم، بايد از ظاهر فرار كنم و به باطن فرو روم و در اين راه هيچ همراهى ندارم، هيچ دستيارى ندارم، هيچ همدردى ندارم، تنهايم، تنهايم، تنها…»
• زينبيه
پس از آنكه شريعتى به مثابه فردى كه در راه خدا گام مى زند، شهيد شد همه دوستان وى با توجه به جو نامناسب ايران به دمشق رفتند تا او را در زينبيه به خاك سپارند. در تشييع او دوستان زيادى بودند؛ دكتر مفتح زير تابوت آهنگين قدم برمى داشت، ياسر عرفات، امام موسى صدر، چمران و… در رثاى او خواندند و پيام تسليت خود را خطاب به خانواده و ملت ايران قرائت كردند.
«اى على! همراه با تو به كوير مى روم؛ كوير تنهايى زير آتش سوزان عشق، در توفان هاى سهمگين تاريخ كه امواج ظلم و ستم در درياى بى انتهاى محروميت و شكنجه بر پيكر كشتى شكسته حيات و وجود ما مى تازد.
اى على! همراه تو به حج مى روم، در ميان شور و شوق و در مقابل ابهت و جلال محو مى شوم، اندامم مى لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مى بينم و همراه روح بلند تو به پرواز درمى آيم و با خدا به درجه وحدت مى رسم. اى على! همراه تو به نخلستان هاى كنار فرات مى روم و على دردمند را در دل شب مى يابم كه سر به چاه كرده، سينه پردردش را خالى مى كند.
اى على! همراه تو به ديدار اتاق كوچك فاطمه مى روم؛ اتاقى كه با همه كوچكى اش از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است، اتاقى كه يك در به مسجد نبى دارد و پيغمبر بزرگ آن را با نبوت خود مبارك كرده است، اتاق كوچكى كه على و فاطمه و زينب و حسن و حسين را يكجا در خود جمع كرده است؛ اتاق كوچكى كه مظهر عشق و فداكارى و ايمان و استقامت و شهامت است.
اى على! تو ابوذر غفارى را به من شناساندى، مبارزات بى امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادى، شجاعت و صداقت و پاكى و ايمانش را نمودى… من فرياد ضجه آساى ابوذر را از حلقوم تو مى شنوم و در برق چشمانت خشم او را مى بينم و در سوز و گداز تو بيابان سوزان ربذه را مى يابم كه ابوذر قهرمان بر شن هاى داغ افتاده در تنهايى و فقر جان مى دهد.
اى على! در تاريخ معاصر ايران تو مصدق بزرگ را با خمينى عاليقدر پيوند دادى و بينش سياسى را با روح خداپرستى درآميختى، فرهنگ ملى و تاريخى ما را به علم جديد و شيوه هاى نوين مجهز كردى و خدا را از تجرد خشك آزاد كردى و او را از آسمان هاى سرد و دور به قلب گرم و پرتب و تاب اجتماع وارد كردى.
اى على! من زير كوهى از غم، كوير و در دريايى از غم غرق شده بودم و به پايان رسيده بودم، ولى تو غم و درد مرا با غم و درد «على» بزرگ متصل كردى و آنچنان كه به بى نهايت متصل شده باشم آرامش يافتم… من ديروز از برش شمشير «على» لذت مى بردم و عظمت او را در قدرتش و كلامش مى دانستم ولى امروز عظمت او را در عشق و ايمانش، در عرفانش، در تنهايى اش، در كوه هاى غمش، در درياهاى دردش مشاهده مى كنم…
اى على! به جسد بى جان تو مى نگرم كه از هر جاندارى زنده تر است؛ يك دنيا غم، يك دنيا درد، يك كوير تنهايى، يك تاريخ ظلم و ستم، يك آسمان عشق، يك خورشيد نور و شور و هيجان از ازليت تا ابديت در اين جسد بى جان نهفته است…» همزمان با وقايع ۱۷شهريور امام موسى صدر كه عازم ليبى و سپس ايتاليا بود بنا به سخن منابع رسمى ليبى در پرواز بين ليبى و ايتاليا و براساس شواهد موجود در ليبى مفقود شد. فقدان آقا موسى به همراهى فوت جمال پسر كوچك دكتر و فوت شريعتى و جداشدن از خانواده ضربات سهمگين ديگرى بودند كه بر روح چمران وارد شد. به خصوص كه او به خاطر رفتار نيروهاى مبارز عربى مخالف امل نيز ناراحت بود و مبارزه آنان را در مسير حق نمى دانست و اميال و غرايض درونى را در مبارزات آنان مى ديد. آشنايى او با «غاده» دختر لبنانى كه سرانجام به ازدواج ميان آن دو كشيد خود داستان ديگرى است. غاده خود مى گويد: اولين بار با اين جمله جذب شمعى شدم كه بعدها منجر به ازدواج با مصطفى شد. در يك صفحه از تقويم منتشر شده توسط سازمان امل شمعى نقاشى شده بود كه در مقابل آن اين جمله به چشم مى خورد «شايد من نتوانم با شعله هاى كوچكم، تاريكى هاى نادانى و كفر را بزدايم، ولى در مقابل آنها پايدار خواهم ماند.» اين نوشته و شمع نقاشى شده مقابل آن بود كه باعث شد غاده جابر جواب مثبت به درخواست امام موسى صدر بدهد و در مدرسه صنعتى به عنوان مدرس مشغول به كار شود.
•بازگشت به وطن
پس از پيروزى انقلاب اسلامى چمران به همراه هياتى براى تبريك به ايران مى آيد. او به همراه هيات به لبنان بازگشت و پس از چند روز به همراه غاده براى حضور كامل در ايران به وطن بازگشت.
چمران در ابتدا به عنوان معاون در امور انقلاب از سوى مهندس بازرگان انتخاب شد. پس از آن به عنوان وزير دفاع شروع به خدمت كرد. پس از شروع جنگ وى ستاد جنگ هاى نامنظم را براساس تجارب خود در مصر و لبنان در مقابل عراق به كار بست. او در زمان درگيرى هاى كردستان نيز مقاومت زيادى در جهت عدم ايجاد ايرانستان از خود نشان داد؛ هدفى كه آرزو و گفته شاه فرارى ايران بود. چمران تحت فشار بود تا ستاد جنگ هاى نامنظم را منحل كند. از طرف ديگر مخالفان وى ترور شخصيت او را كارى آسان پنداشته و در تهران مشغول بدگويى از او بودند تا آنكه از طرف دوستان مصطفى مشكلات به امام منتقل شد و امام او را خواست. وى در فروردين ۶۰ به تهران آمد و طى يك ملاقات همه مسائل را با امام در ميان نهاد. پشتيبانى امام از او باعث شد كه بدخواهان وى و كسانى كه دنبال ترور شخصيت او بودند، نتيجه مثبتى از كار خود نگيرند. «اى على (ع)! به من تهمت زدند، مرا محكوم كردند، به من فحش دادند زيرا تو را دوست مى دارم. اى على (ع)! نمى دانى كه چه جنايت ها كردند، چه ظلم ها و چه بدى ها كه همه را تحمل كردم، فداكارى كردم، باز هم فحشم دادند بدى مى كردند، يك باره به خود آمدم ديدم كه در سرتاسر ايران به من بد مى گويند، حتى مومنين به خدا، نسبت به من اهانت مى كنند، مشكوكند، مرا جنايتكار مى دانند، سب مى كنند، فحش مى دهند مگر نه اينكه به فرمان امام در كردستان جنگيدم… مرا جلاد تل زعتر و كردستان بخوانند و حتى يك نفر در ايران از من دفاع نكند، همه سكوت كنند گويى كه با سكوت خود تهمت و شايعه و دروغ را تصديق مى كنند…» «اى على (ع)! تشنه عدالتم، تو كجايى؟ نمى دانى از ظلم و ستم كه به نام اسلام مى كنند چه رنجى مى برم؟ خوش داشتم لحظه اى در كنار عدالت بنشينم و دل دردمند خود را بر تو بگشايم و تو بين اين همه مدعيان اسلام و مكتب حكم مى كردى و داد مرا مى ستاندى…»
•دهلاويه
پس از فتح ارتفاعات الله اكبر چمران طرح فتح دهلاويه را ريخت. پس از حمله دهلاويه نيز فتح شد. مصطفى در ذهن شوق رسيدن به معشوق داشت. روز پيش از موعد، غاده به مصطفى گفته بود: عصر كنار كارون زمانى كه در حال قدم زدن بودم احساس كردم دلم خيلى پر است و هرچه فرياد بزنم باز نمى توانم خود را خالى كنم. آنقدر در وجودم عشق بود كه اگر تو نيز مى آمدى نمى توانستى مرا تسلى دهى. مصطفى خنديد و جواب داد: «تو به عشق بزرگتر از من نياز دارى و آن عشق خدا است. بايد به اين مرحله از تكامل برسى كه تو را جز خدا و عشق خدا هيچ راضى نكند. حالا من با اطمينان خاطر مى توانم بروم.» فردا تركش خمپاره اى او را در برگرفت. موجى ديگر او را پايين برد، ديگر چشمك ستاره اى را نديد و امواج خروشان او را ربودند، اين رقص عاشقانه آنقدر ادامه يافت تا آنگاه كه زير امواج سهمگين مدفون شد و به سوى خدا بازگشت. دهلاويه نقطه بازگشت او بود
Posted in مکتوبات | No Comments »
June 5th, 2005 blog
تیتر را هم خودم انتخاب کردم، تجربه جالبی بود. و یک ویژه نامه جالب، برای این ویژه نامه در جلسات اولیه ستاد ارتحال هم شرکت کردم، این نوع ویژه نامه ها ادامه دار خواهد بود.
اگر مطلب را یک نگاه بیندازید احتمالا متوجه می شوید که سیر نگاهی که دنبال می شود ، نو و تا حدی جذاب برای کسانی هست که تاریخ معاصر ایران را دنبال می کنند .
در سال ۴۵ در تهران به دنيا آمده است، در سال هاى ۵۲ و۵۳ به همراه خانواده به عراق نزد حضرت امام (ره) مى روند. از ابتداى مهر ۵۷ به همراه بقيه خانواده با حضرت امام به پاريس و سپس نوفل لوشاتو رفته و پس از پيروزى انقلاب به همراه بيت امام(ره) به ايران بازمى گردد. در سال ۶۰ پدرش حجت الاسلام والمسلمين حاج آقا اشراقى به سراى باقى مى رود، تا سال ۶۳ كه در دانشگاه علم و صنعت قبول مى شود در دبيرستان نيكان ادامه تحصيل مى دهد. او اكنون داراى مدرك كارشناسى ارشد مهندسى صنايع از دانشگاه اميركبير است. على اشراقى از سال ۷۰ به شهردارى وارد شده و از ۷۶ به عنوان مدير كميسيون ماده پنج شهردارى مشغول به كار است. با او از دغدغه هايش از امام به صحبت نشستيم.•••
نيم نگاه
آقا خيلى دارى كيف مى كنى
پاييز سال ۵۷ بود ۱۲ سال سن داشتم در خدمت آقا بودم در نوفل لوشاتو، يك فيلم ويديويى از ايران آورده بودند كه جمعيت زيادى شعار مى دادند، درود بر خمينى، درود بر خمينى من با همان حالت بچگى خودم به آقا گفتم: آقا خيلى دارى كيف مى كنى از اين قصه ها، اين همه دارند برايت شعار مى دهند. آقا يك نگاهى به من انداخت و گفت: همين مردمى كه الان دارند درود بر من مى فرستند، اگر به مردم توجه نكنيم، همين مردم يك روز مى گويند مرگ بر خمينى.•
امام در حوزه خصوصى خود و خانواده چگونه رفتار مى كردند؟
به خصوص رفتارى كه با خانم ها در منزل داشتند؟هر موقع به خانه امام مراجعه مى كرديم در هر حالى كه بودند؛ مطالعه، استراحت به محض اينكه متوجه حضور ما مى شدند، تبسم مى كردند، خيلى گرم و گيرا استقبال مى كردند، اولين سئوالى كه از همه ما مى پرسيدند، اين بود كه خانم را ديده ايد؟…
متن کامل
Posted in تاریخ, معاصر, مکتوبات, هویت | No Comments »
February 5th, 2005 blog
دستانش را به پشتش زده، عبایش را در پشتش جمع نموده و قدم زنان در کوچه پس کوچه های گلیرد قدم می زند اینبار ناراحت نیست ، غمزده و نگران از رفتار انقلابیون؛ فرزندانش، انان که به رفتارآِینده شان برای این مرز و بوم دل بسته بود، نیست، …
من و تو نسل سوم انقلاب، اورا نمی شناسیم، هیچ از اونشنیده ایم ،انان که روزی در مسجد هدایت با او بودند، مهر سکوت بر لب زده اند، یا بنا به مصلحت سخن نمی گویند ویا انکه به دنبال انند که او را یکسر از خود بدانند و مجال نمی یابند و این بار من و تو، نسل سومی که بیشتر از همیشه به مانند اواحتیاج داریم، نه از بابت بت که معلم در همیشه تاریخ احتیاج هست، پدر، پدری که بتوانیم بر روش او، نصایح او و… تکیه کنیم ، هنوز صدایش در گوشها طنین افکن هست، ” انبیا بالاتر از مسئله قسط بالاتر از مسئله اقتصاد، مساله آزادی بشر را مطرح کرده اند.”
صدایش هنوز جاریست ” بچه ها هنوز به سن تکلیف و رشد نرسیده اند،پیرمردها هم وظایف خودشان را انجام داده اند، پس تمام مشکلات و تکالیف یک اجتماع به عهده جوان است” بیایید اورا دریابیم، سخنان اودر نفی خشونت هنوز برای بزرگانمان حسرتی به دنبال دارد، حسرتی که دهه شصت و جنگ را پیامد ان می دانند، هنوز هم می توان او را شناخت، هنوز دیر نشده….
نگاهى به فعاليت هاى آيت الله طالقانى در بهمن ۵۷
مردى كه انقلاب را براى همه مى خواست

«خصوصيت انقلاب اسلامى اين است كه ما رهبران مذهبى هيچ داعيه حكومت براى خودمان نداريم و نمى خواهيم حاكم باشيم، انقلابى است كه از همه مردم شروع شد و براى همه است و هيچ حزب و جمعيت و فردى حق اين را ندارد كه در اين انقلاب سهم بيشترى را براى خودش قائل باشد و از اين جهت حكومت را در انحصار خودش در بياورد.»
«خصوصيت انقلاب اسلامى اين است كه ما رهبران مذهبى هيچ داعيه حكومت براى خودمان نداريم و نمى خواهيم حاكم باشيم، انقلابى است كه از همه مردم شروع شد و براى همه است و هيچ حزب و جمعيت و فردى حق اين را ندارد كه در اين انقلاب سهم بيشترى را براى خودش قائل باشد و از اين جهت حكومت را در انحصار خودش در بياورد.»
انقلاب به سمت پيروزى مى رفت، روياى چندين ساله تشكيل حكومت اسلامى با سازوكارهاى مدرن آن در حال تحقق بود، پس از فرار شاه و حضور امام در ايران و تشكيل «دولت موقت» اين رويا مكانيسمى براى حضور مى يافت.آيت الله سيدمحمود طالقانى نيز كه سال ها براى تحقق قسط و عدل مبارزه كرده و زندان رفته بود نيز مانند بقيه مبارزان، دلبسته اين نوع از حكومت بود، حكومتى كه مى خواست فرق داشته باشد و يك جور ديگر، ديگر گونه بودنى كه هنوز تجربه نشده بود و تنها از شباهت آن با دوران زمامدارى پيامبر اسلام (ص) و اميرالمومنين على(ع)، سخن مى رفت. «نمونه كاملش (حكومت جديد) در عصر پيغمبر اكرم بوده و ناقص ترش در عصر خلفا و كامل ترش در چند سال حكومت على بود و پس از آنكه حكومت تبديل به سلطنت شد، آن هم سلطنت ميراثى، اساساً اسلام منحرف شد» و براى طالقانى اين آرزو در حال تحقق بود، آرزويى كه برايش زحمت زيادى كشيده بود. سيدمحمود طالقانى از آن زمان كه درجه اجتهاد خويش را گرفت و پا به تهران گذاشت روشى متفاوت را در پيش گرفت، ارتباط خود را با جوانان زياد كرد و از دروس فقهى به دروس قرآنى و نهج البلاغه روى آورد. او ابتدا اين مباحث را با يارى آيت الله كمره اى و سپس آيت الله زنجانى شروع كرد و آن را تا آخر عمر پى گرفت. روش او را مى توان در درس هاى او در مسجد هدايت يافت، روشى كه بر آموزه هاى قرآنى و تاكيد مدام و موثر و عملى بر آزادى، قسط و عدالت تداوم يافت. وى در خانواده اى بود كه مذهب و سياست دو ركن اصلى تفكرات جمعى و فردى آن را تشكيل مى داد، همان اصلى كه باعث شد، او به ضرورت دينى پاى به عرصه سياسى بگذارد، ارتباط مداوم و مستمر او با نسل جوان آن روز و رويكردهاى متفاوت و جديد فكرى از جمله ماركسيسم باعث شده بود كه وى فضاى متفاوتى را براى حضور در اجتماع جست وجو كند.
تشكيل كانون اسلام و انتشار مجله دانش آموز توسط اين كانون، گوياى اين واقعيت است كه او شيوه ديگرى را در سر مى پروراند. پس از كودتاى ۲۸مرداد و در اوج خفقان پس از آن مسجد هدايت به عنوان پايگاهى جديد در ميان جوانان آن روز سر بر آورد و به قول دكتر شريعتى همچون «مناره اى در كوير» درخشيد.
مسجد هدايت خود تبديل به يك مكتب فكرى و نگرشى خاص به مذهب و اجتماع شد، نگرشى كه برخلاف اصول رايج در حوزه بر نگاه قرآنى و حضور مفاهيم قرآنى در اجتماع تاكيد مى كرد.
انديشه متفاوت طالقانى تا بدانجا بود كه در اوج انقلاب و در زمانى كه همه افراد و گروه ها به دنبال اعلام بيانات سياسى و نظرات خود درباره نوع حكومت و تشكيل دولت موقت و آينده شاه بودند، در بيانيه اى مردم را به حفظ و حراست از جنگل هاى ايرانى فرا مى خواند:
«همه مردم موظفند در حفظ و حراست و جلوگيرى از آسيب رسانى به ثروت عمومى على الخصوص جنگل هاى شمال و غرب كشور، نهايت مجاهدت و هوشيارى و مراقبت اعمال نمايند.»
در اين ميان مى توان نگاه همه جانبه طالقانى را ديد.
وى همان طور كه نسبت به بسط مفاهيم اجتماعى قرآنى اهتمام داشت نسبت به نزديكى مذاهب اسلامى نيز سعى وافرى مى نمود. او در سال ۱۳۳۸ از طرف آيت الله بروجردى براى رساندن پيام وى به شيخ شلتوت رئيس الازهر به مصر مى رود، شيخ شلتوت يكى از بزرگانى بود كه در ترويج تفكر نزديكى فرق اسلامى و بسط تقريب مذاهب اهتمام مى ورزيد. طالقانى در اين سفر در كنگره اسلامى دارالتقريب نيز شركت جست و از نزديك با گروه هاى فلسطينى و آرمان و انديشه هايشان آشنا گشت.طالقانى بارها و بارها به زندان رفت تا آخرين بار در آبان سال ۵۷ آزاد شد.
هر زمان كه وى از زندان آزاد مى شد دوباره پرچم «هدايت» بر افراشته مى شد تا زمانى كه حكومت، او را تاب نمى آورد و به زندان مى افكند. زمانى او را ممنوع المنبر كردند، ايستاده به سخن مى پرداخت، وى گفت: من را ممنوع المنبر كرده اند نه ممنوع الوقوف و زمانى كه ساواك او را از ايستاده سخنرانى كردن بر حذر داشت، نشسته براى مخاطبانش سخن مى گفت.
وى در اولين سخنان خود با جرايد پس از آزادى از زندان در سال ۵۷ همه را به توبه فرا خواند: «تمام نيروهاى ملت را…، به اتحاد و همبستگى و خنثى كردن دسيسه هاى عوامل بيگانه و استعمار، از هر جناحى كه هستند، دعوت مى كنم. بايد به فكر همبستگى، يگانگى، همفكرى و رفع اشتباهات گذشته بود و توبه به معناى عام، توبه قرآن تنها استغفار به زبان نيست، تحول فكر و ديد هم هست.» و در اين ميان دوستان به وى پيشنهاد تشكيل ستادى براى ارتباط با مردم مى دهند و بدين ترتيب منزل وى به ستاد ارتباط هاى مردمى تبديل شده و خود در جاى ديگر سكنى مى گزيند.
محرم سال ۵۷ بوى ديگرى داشت، حماسه حسينى و شور و حالى كه در ميان مردم برانگيخته بود، به مثابه انرژى پرتوانى در ميان مردم قلمداد مى شد. تاسوعاى آن سال مصادف با سالروز اعلاميه جهانى حقوق بشر بود، در اين ميان ابتكار طالقانى در به راه انداختن يك تظاهرات عمومى و نگاهش به اين قضيه قابل تامل است. او در بيانيه خود در باب تظاهرات و آگاهى دادن در ماه محرم به مردم، تاكيد مى كند: «تظاهرات اعتراضى و انقلابى حسينى خود را به گونه اى تشكيل و سازمان دهند كه ضمن كسب پيروزى هر چه بيشتر ضايعات جانى و مالى كمتر باشد، بديهى است كه بهانه و طعمه دادن به رژيم خونخوار و خشنى كه تنها با خون سيراب مى شود، با تاكتيك هاى انقلابى هيچ مكتبى سازگار نيست.»
وى همگان را به يك گردهمايى بزرگ در روز تاسوعا دعوت كرد. اين حركت را بسيارى از افراد با توجه به اعلام غيرقانونى بودن آن توسط حكومت و پخش شدن نظاميان در سطح شهر از روز قبل و حضور تانك ها بر سر چهارراه ها، خطرناك توصيف كردند. اما طالقانى مصمم به برگزارى مراسم بود.
«روز يكشنبه روز يادآورى تاسوعاى حسينى است. روزى كه پيشواى شهيدان زير محاصره و محروميت از عالى ترين حقوق انسانى در برابر هر گونه پيشنهاد سازش و ائتلاف دشمن «نه» گفت، دامنه كشتار و خونريزى عليه مردمى كه جز حقوق اوليه انسانى خود چيزى نمى طلبند، از حد و مرز و احصا و عدد گذشته، از گرگان قهرمان تا بوشهر به پا خاسته، از سنندج مبارز تا برادران و خواهران اهل تسنن بلوچ، همه جا از قراء و قصبات تا شهرهاى بزرگ زير مخوف ترين و حيله گرانه ترين روش هاى جابرانه تاريخ قرار گرفته اند، چنين رفتار سبعانه اى كه با ملت آزاده ما مى شود در تاريخ مدنيت و شهرنشينى بشرى كم سابقه است، اين ملت جان بر كف در نهايت خويشتن دارى فقط يك كلام فرياد مى زنند كه ما از ظلم و فساد رژيم موجود به جان آمده ايم.»
او در ادامه تاكيد مى كند «اينجانب روز يكشنبه تاسوعا كه با روز اعلاميه جهانى حقوق بشر مصادف است از ساعت ۹ با عزم و معرفت و آگاهى به تمام جوانب و لوازم امر، اين راهپيمايى را از خانه ام آغاز مى كنم.»
فردا صبح او در ابتداى صف راهپيمايى كنندگان از پيچ شميران به سوى ميدان آزادى به راه افتاد. راهپيمايى راس ساعت ۳۰/۹ صبح آغاز شده بود. طالقانى با آنكه خود به مبارزات سياسى وارد شده بود اما اساس كار را تحول فرهنگى مى دانست او سخت به آيه شريفه «ان الله لايغيرو اما بقوم حتى يغيروا ما باانفسهم» اعتقاد داشت و در اين سال ها اساس كار خود را بر اين مبنا قرار داده بود. وى در پيامى كه به مناسبت تظاهرات معلمان در ۱۹ دى ماه سال ۵۷ مى فرستد تاكيد مى كند:«انقلاب موقعى معنى مى يابد كه انسان ها را دگرگون سازد و تغييرات عميقى در آنان به وجود بياورد، در اين صورت تغييرات سطحى و روبنايى كه با دستيابى عناصر سازشكار انجام مى گيرد نمى تواند دوام داشته باشد. وظيفه و دگرگونى هاى اصيل انقلاب به عهده معلم است كه پس از دگرگونى خود نوباوگان را تغيير داده و در آنان عمق و بينش مكتب توحيدى ايجاد نمايد.»
087006.jpg
پايه هاى آزادانديشى در وى از همان زمان جلسات خانه پدرى اش پايه گرفت و در همه سال ها قوام بيشترى يافت، اين آزادانديشى سبب شد كه او بتواند به راحتى با همه گروه ها ارتباط برقرار كند و با همه آنها نشست و برخاست داشته باشد به طورى كه همگى وى را از آن خود مى دانستند، البته اين رويه وى سبب نمى شد آنجا كه مرامى را مخالف مشى اجتماعى و دينى خود مى يافت با آن به گفت وگو نپردازد و در جلوى آن نايستد، البته عده اى بر وى خرده مى گيرند كه او بعضى از گروه ها را رجحان مى داد و با آنها ارتباط بيشترى داشت، اما آنگاه كه در پاى سخن همراهان وفادار او مى نشينيم جلوه ديگرى مشخص مى شود، به طور مثال در تقابل با يكى از اين گروه ها، زمانى كه هنوز آنها مى خواستند مسلح باقى بمانند و حرف هيچ كس جز خودشان را قبول نمى كردند، وقتى به او مراجعه مى كنند، به نرمى با ايشان صحبت مى كند و خواستار آن مى شود كه شرايط را در نظر بگيرند و پس از آنكه در ادامه اين گفت وگو آنها بر مواضع قبلى پاى فشارى كردند، حاضر به سخن گفتن نمى شود و بر اين نكته پاى مى فشارد كه شما وقتى هيچ چيز را قبول نمى كنيد ديگر چه ادامه گفت وگويى؟ وقتى از آيت الله در مورد اين شيوه تا حدى ملاطفت بار پرسيده شد، او در جواب به اين اشاره كرد كه اگر اينها در اين موقعيت از من هم ببرند، يكسره به دامن مقابل خواهند افتاد و ساز مخالفت و حتى برخورد قهرآميز كوك خواهند كرد، من به خاطر به وجود آمدن فضاى آرامش، مجبور به اين نوع برخورد هستم.اين شيوه تفكرى طالقانى بود، او در باب غائله گنبد، سنندج و… اساس را بر گفت وگو گذارده بود.وى در سخنان شب اربعين ۵۷ در باب آزادى انديشه چنين مى گويد:. «از جهت _ لااكراه فى الدين _ من اعلام نمى كنم، حضرت آيت الله خمينى اعلام مى كند، قرآن كه ما شاگرد مكتب اين كتاب هستيم اعلام مى كند، «لااكراه فى الدين قدتبين الرشد من الغى» هر كه هر چه مى خواهد بگويد، هر سلكى، آنهايى كه مى ترسند، از اينكه ديگران در مقابل انديشه هايشان، حرفى نزنند، كارى نكنند يا آزادى نمى دهند، براى اين است كه از نارسايى مكتبشان مى ترسند. اسلامى كه مى گويد، «قدتبين الرشد من الغى» ديگر براى چه وحشت داشته باشيم، برو هر چه مى خواهى تحقيق كن، يهودى هستى، بهايى هستى، طبيعى هستى، مسيحى هستى، زرتشتى هستى، مادى هستى، آزادى در فكر كردن، كسى جلوى آزادى را گرفته؟…» و روى سخن او با جوانان است و اظهار آنكه آزادى مهمتر از هرگونه مرام و مسلك و مراقب بودن نسبت به شيوع انگ زدن كه نتيجه اى جز تفرقه به بار نخواهد آورد.
«شما جوانانى كه هر مسلكى داريد، فطرتتان پاك است، ايرانى هستيد، ايرانى اصيل هستيد، دردمند هستيد، از دين رميده هستيد، همه اينها را من مى دانم، بهتر از خودت مى دانم، سال ها با تو بوده ام اى جوان مذهبى، كمونيست! مى دانم دردت چيست، ولى مسئله اينجاست، اين مسئله در اين مرحله حساس تاريخى و سرنوشت ساز، اين ملت دنبال مكتب نيست، دنبال آزادى است و هر روز نگران است كه يك ضربه اى به او وارد شود و دو مرتبه همان اوضاع و همان قلدر و قلدرها و همان دار ودسته هاى چپاولگر فاسد كثيف بتوانند، باز دربارى درست كنند و شب نشينى ها و چپاول ها و فساد و فحشا تا آنقدرى كه شماها بيشتر از اين مى دانيد، من نگران اين قضيه ام،…
من عذر مى خواهم، مى دانيد حالم مساعد نيست از اين جهت از فرزندانم در هر مسلكى، در هر مكتبى كه هستند مى خواهم، هوشيار باشند، هوشيار كه اينها، دسيسه ها، هنوز دنباله هاى طاغوت قطع نشده، خودش رفته، سرش رفته، ولى دمش اينجا مى جنبد، هنوز كه يك روزى دم علم كند، به دست همان چماق به دست ها، با همان قزاق ها و وارث هاى قزاق محمدعلى شاه و استعمار هم كاملاً در كمين نشسته اند، تقاضاى من اين است كه همه شما شعار واحد، هدف واحدى داشته باشيد، آزادى مردم را بخواهيد، عليه استعمار و استثمار باشيد، از شعارهايى كه تفرقه انگيز است دورى كنيد، موضع نگيريد، من از شماها استدعا مى كنم، خواهش مى كنم، اين مرحله حساس است، اين ملت كشته داده در خيابان ها و بالاى چوبه هاى دار و همه جا هنوز خونش دارد مى جوشد، بگذاريد اين مرحله تاريخى را بگذرانيم، شما را به هر چه كه دوست داريد، اگر مسلمانيد شما را به خدا، پيغمبر و نبوت و وحى و امامت، اگر به دين اعتقاد نداريد، شما را به كتاب و شرافت انسانى و حقيقت انسانى سوگند مى دهم كه بياييد يك آهنگ باشيم، در آنچه مشترك بين همه است. آزادى ملتى، كه مالش، ثروتش، هستى اش، حياتش و استعدادش سرقت برده شد، بايد برگردانده شود به دستش، اين ملت مى داند با سرنوشت آينده خودش،… و اين سفارش ها و وصيت هاى من است.»
و گويا آنچه را او در خشت خام مى ديد، جوانان پرشور انقلابى در آينه نيز نمى توانستند مشاهده كنند و آينده درباره اين سخنان قضاوت خواهد كرد.
در بهمن ماه حضور امام در تهران همه را به وجد آورده بود، طالقانى با همان شيوه قبلى خود مبنى بر استحكام جمع همه را به حضور در مراسم استقبال از امام فرا مى خواند.پس از حضور امام و تعيين دولت موقت او كه خود براى به ثمر رساندن اين حركت و با توجه به وجود تجربه هاى ناموفق قبلى ايرانيان در زمينه رسيدن به آزادى به رهبرى يگانه اعتقاد داشت، سعى كرد تا خود را از درگيرى مسائل سياسى كمى بيرون بكشد و با توجه به مريضى تنها به مسائل اجتماعى بپردازد و قرآن در صحنه را پيگيرى نمايد. اما مردم قبول نمى كردند و هنوز او را پرتوان و همراه امام در صحنه مى خواستند.
طالقانى نسبت به تمام اقشار جامعه حضورى برابر اميد داشت. وقتى يكى از خبرنگاران در مصاحبه اى از او در مورد نقش زنان مى پرسد در جواب مى شنود: «ما با آزادى به معناى عروسك بودن زن كه در جامعه غربى هست مخالفيم، اما با اشتراك زنان در مسائل اجتماعى و اقتصادى توافق كامل داريم، چنانكه در مبارزه كنونى ما ميليون ها زن ايرانى نقش عمده اى بازى مى كنند و يكى از پايه هاى مهم مبارزه هستند. اين نوع نگاه طالقانى به صورت كليشه اى و در يك مصاحبه مطبوعاتى نبود، زيرا كه او از سال هاى دور به خانواده خود نيز با همين نگاه تعامل داشت. فرزندان وى با اجبار به كارى واداشته نشدند حتى حجاب كه شايد نزد عده اى از متشرعين از پايه هاى اصلى دين محسوب شود و وجود دخترانى كه در همان سال ها طعم زندان را به خاطر مبارزات سياسى در خانه وى چشيده بودند مويد اين كلمات است.» دولت موقت تشكيل شده بود و مى رفت كه جمهورى اسلامى، نه يك كلمه بيش و نه يك كلمه كم به زودى زود استوار شود تا نوع حكومت در آينده اى نزديك به همه پرسى گذارده شود. حكومتى كه در آن طالقانى سياست را از نگاه اسلام مى ديد، مفهوم سياست به معناى صحيح آن كه مسئوليت در برابر انسان هاست و حمايت از مظلوم و مبارزه در برابر ظالم. وقتى از طالقانى در مورد كنار كشيدن خويش از حكومت مى پرسند در جواب مى گويد: «آيا بايد وزارت مى گرفتم؟ اين كار كه با مواضع روحانيت جور در نمى آيد، نه من و نه آيت الله خمينى هيچ كدام دنبال صدارت و وزارت نيستيم، ما فقط نظارت خواهيم داشت البته يكسرى از مسائلى كه اين روزها مطرح شده است، مسئله جانشين شدن استبدادى بر استبداد قبلى است… اين كار آدم هايى است كه جز نق زدن كار ديگرى نمى توانند بكنند، ما اگر بخواهيم كه يك ملت مبارز باشيم، بايد از هر نوع دسته بندى جدا باشيم، اول آزاد باشيم بعد مبارز.»
و اين كلام هميشگى و جاودانه طالقانى است كه «هدف اصلى در انقلابات و حركت هاى اصيل كه در تاريخ دنيا از تاريخ هاى گذشته تا به حال تا انقلاب فرانسه، انقلاب اكتبر و ساير انقلاب ها بوده آزادى انسان ها بوده و هست چون آنچه كه بيش از مسائل خوراك و مسكن و شكم مطلوب انسان ها بوده مسئله آزادى اش بوده است و مسئله اقتصاد در پرتو اين آزادى بوده… اين مسئله اى است كه نسل امروز كه تحت تاثير كامل مسائل اقتصادى قرار گرفته فعلاً نمى تواند درست آن را درك كند اما توده هاى مردم همين طور كه در ايران مى بينيم حتى طبقه مرفه تحت فشار زندگى به پا خاستند كه اول آزادى مى خواهند و مسئله قسط يا عدالت اقتصادى خود به خود در پرتو آزادى و عقيده ما تامين خواهد شد.»
منتشر شده در روزنامه شرق
Posted in معاصر, مکتوبات, هویت | No Comments »