May 22nd, 2010 blog
وافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.
6 روز پیش گذاشتیمش انجا و برگشتیم. زیر مشتی خاک تنها ماند. صدایش در گوشم میپیچید : میگم بیا. و من که می رفتم و لختی دستش را در دستانم می گرفتم تا ارام شود.
الان بعد از شش روز از نبودنش٬ اندک اندک عمق نبود و نیستی دنیا را حس می کنم.
مرگ برایم نه سخت و عجیب است و نه ناراحت کننده؛ تنها دلتنگی دارد و غم از اعمالی که نباید می بودند و بوده اند٬ فکر می کنم نگاه به زندگی برای درک مرگ مهم است. مرگ را مرحله تکامل میدانم٬ یک دگرگونی همچانی که در نگاه دینی به ان اشاره شده.
اما الان در این شب تنهایی٬ بیشتر نبودش را حس می کنم.
مادربزرگ٬ بزرگواری بود برای خودش با دستی پر از سخاوت که تا دم رفتن همراهش بود.
با رفتنش من دستانم از اخرین بازمانده نسل پدر بزرگ و مادربزرگ ها کوتاه شد. دستهایش وقتی بر روی گونه هایم می نشست و نوازشگر صورتم را در می نوردید٬ آرامشی عجیب در خود داشت.
خدا یا مارا به ذکر بزرگواری خودت ارامش ده که سخت محتاجیم.
وقت میگذرد. ثانیه ها می رود. زمان٬ زمانه غروب است و من صبح را دوست میدارم.
Posted in عمومی, هویت | 2 Comments »
March 12th, 2009 blog
دلم یک جای امن می خواد، یک جای اروم، یک حرم، یک جای ساده، یک جای پر از ایمان، یک جایی که پر بشه از حضور، یک جایی که تو هواش اخلاص باشه.
امشب باز این دلم هوایی شده.
دلش می خواد از زمین بکنه.
امان از دست این دل
Posted in عمومی | 2 Comments »
February 17th, 2009 blog

حال دل من است
Posted in عمومی | 1 Comment »
January 30th, 2009 blog

کم که نه یک مقدار بیشتر
همه اش شده دود و دم
زر و زور و تزویر
ریا که جای خود دارد.
نه فقط برای از تو گفتن
نه، برای خیلی چیزهای دیگر هم همینطور هست.
اما کم بودنش برای تو از جنس دیگری است.همین که مثل بقیه نباشی می شود علت اول
مثل بقیه نخوری، نپوشی، فکر نکنی؛ آنوقت میشوی یک غریبه. این علت هم به همه علتها می چربد.
البته حتما در این غریبستان تک و توکی هستند که بفهمندت، اما اینها هم کمی هوا را کفایت نمی کند.
یکسال شد. فکر کردنش هم وحشت می اورد. یکسال گذشت. وحشت از این هست که من همانم که بودم.
باید با خودم بشمارم 365 بار ادم بوده ام؟ امبدوارم که عدد به بیش از این برسد. اما می دانی سخت است. سخت نه وحشتناک است.
عجب زمانه ای شده ها.
یک سال گذشت. از کمال و سهام و زهرایت که بگذریم، که سختی انها مطمئنا بسیار عظیم تر بوده. اما باور می کنی که چه سخت می توانم خودم را کنترل کنم. من که مرگ برایم شیرین است، لحظه های فراوانی به یادت گریستم در حسرت نبودنت. از ته دل. می دانم که می دانی، برای تو نیست. برای خودم می گریم. خوشحال باش خوب معلمی بودی. آنچنان خوب که در این میانه عظیم بی اخلاقی، بیشمار در یادت غوطه می خورم. من این یکسال بیشترین رقت قلب را از تو یافته ام. بارها خواسته ام بگویمت، به کدام گوش! بنویسم، برای کدام چشم. سکوت بهتر است. تنها زمزمه ات کرده ام. با نوایی خوش، برای پریشانیم. تو جنست متفاوت بود، هنوز هم هست. این تفاوت را خوب حس می کنم. سر در گریبان می برم، در جوار رحمتش آرام باش.
Posted in عمومی, هویت | 1 Comment »
December 24th, 2008 blog
به سکوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
آه از اين دم سرديها خدايا
Posted in عمومی, نظم | 2 Comments »
December 23rd, 2008 blog

Posted in عمومی | 1 Comment »
December 23rd, 2008 blog
هرچه روز خوب گذشت، شب همه چیزم بهم ریخت
بعد از یک ساعت و نیم مصاحبه متوجه شدم میکروفن ریکوردر معیوب هست
من ماندم و یک دنیا خجالت از روی استاد
Posted in عمومی | No Comments »
December 16th, 2008 blog
امروز همپای کلیپ انجمن، داخل تالار شهید چمران، گریستم. پس از مدتها
عکسها من رو با خودشون همراه کردن با سیری 60 ساله
دریغ
Posted in عمومی | No Comments »
December 6th, 2008 blog
روندگان مقیم از بلا نپرهیزند
گرفتگان ارادت به جور نگریزند
امیدواران دست طلب ز دامن دوست
اگر فروگسلانند در که آویزند
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست
که اهل معرفت از تو نظر بپرهیزند
نشان من به سر کوی میفروشان ده
من از کجا و کسانی که اهل پرهیزند
بگیر جامه صوفی بیار جام شراب
که نیک نامی و مستی به هم نیامیزند
رضای دوست به دست آر و دیگران بگذار
هزار فتنه چه غم باشد ار برانگیزند
مرا که با تو که مقصودی آشتی افتاد
رواست گر همه عالم به جنگ برخیزند
به خونبهای منت کس مطالبت نکند
حلال باشد خونی که دوستان ریزند
طریق ما سر عجزست و آستان رضا
که از تو صبر نباشد که با تو بستیزند
Posted in عمومی, نظم, نکته | No Comments »
December 4th, 2008 blog

Posted in عمومی | No Comments »