صباح الخیر یا بیروت
May 13th, 2008 blog

دوباره این چند روز ذهنم در بیروت پرواز می کند.
این علی که دیگر نوشتن را بوسیده و کنار گذاشته و ما ماندیم و حوضمان.
این بار خودم فعالتر شدم.
یک لغت نامه خوب عربی به انگلیسی دانلود کردم و البته یک لغت نامه انگلیسی و فارسی هم داشتم و شروع به خواندن کردم.
پرس تی وی بیروت را می خواندم. اما این سایت خبری لبنانی هم نتیجه کاوشهای جدیدم هست. النشره، سایت خوبی است و مهم تر انکه اخبارش تند و تند به روز می شود.
دیدار بعدی ما در منطقه جنوبی بیروت و درمیان آپارتمانهای سر به فلک کشیده لبنان بود.
محمد عفيف مسئول رسانه هاى حزب الله، میزبان دیدار بعدی ما بود.

در ناحیه جنوبی عمدتا شیعیان زندگی می کنند، البته این نواحی بنا به شرایط به سه ناحیه متفاوت تقسیم شده است، منطقه ای که طرفداران حزب الله در ان زندگی می کنند، منطقه ای که طرفداران امل در ان هستند و یک منطقه بی طرف، بنا به اقتضائات نظامی لبنان و به علت حساسیت زیادی که بر نیروی اصلی حزب الله وجود دارد، این منطقه دارای یک سپر دفاعی مردمی خیلی قوی هست،
شما در این منطقه افراد متفاوتی از لحاظ پوشش و نوع تقید به مذهب می بینید که همگی حساسیت زیادی بر روی حزب الله دارند و به عنوان یک نیروی دفاعی سریع می توانند برای حزب الله در صحنه حاضر باشند، تمام منطقه به طور نامحسوس توسط نیروهای جوان هوادار حزب الله کنترل می شود، این کنترلها به علت حساسیتی است که اسرائیل بر کادرهای اصلی حزب الله نشان می دهد، اسرائیل بارها سعی کرده تا سران حزب الله را به روشهای گوناگون ترور کند، سید عباس موسوی رهبر پیشین حزب الله به همراه خانواده خود در یکی از این ترورها به شهادت رسید.
ساختمان هماهنگی رسانه های حزب الله در یکی ازآپارتمانهای منطقه وجود داشت، با اینکه در ان روزها جو ساسی لبنان روزهای پر التهابی را می گذراتد، مانند برخوردی که در اکثر مکانها با ما شد بدون هیچ گونه برخورد پلیسی وارد ساختمان شدیم.

حزب الله کاریزمای قوی در جامعه مسلمان لبنان و بخصوص در میان شیعیان لبنان دارد، این حزب به راحتی می تواند به بسیج عظیم نیروهای مردمی بپردازد، پس از موفقیتهایی که حزب الله در جنوب لبنان یافت این حزب در میان منطقه هم طرفداران زیادی پیدا کرد، مسئله مهمی که در شناخت حزب الله وجود دارد تفاوت نگرشی است که ممکن است من به عنوان یک ایرانی در ایران نسبت به حزب الله داشته باشم تا یک ایرانی در لبنان و یا یک مسلمان در لبنان، این نوع نگرش کاملا در لبنان متفاوت با نگاه متفاوت جامعه ایران نسبت به حزب الله است، نگاهی که برای دقیق شدن،ژرف اندیشی بیشتری را می طلبد.

محمد عفیف به استقبالمان امد و دراطاق گفتگو ساعتی را به گفتگو گذراندیم.
«آيا حزب الله لبنان عمليات استشهادى انجام مى دهد؟ نظر مراجع شيعه لبنان در مورد اين گونه عمليات چيست؟ ظاهراً عده اى از آنها آن را حرام كرده اند؟مراجع شيعه اين گونه عمليات را حرام نمى كند ما از اين ابزار و حربه استفاده نمى كنيم مگر اينكه هيچ راه ديگرى نداشته باشيم. در مدت بيست سالى كه لبنان در اشغال اسرائيل بود هزاران عمليات مقاومت صورت گرفت كه فقط تعداد محدودى از آنها عمليات استشهادى بود و بقيه حالت تدافعى داشت.•رابطه جنبش امل و حزب الله چگونه است؟ چرا وزيران خود را از كابينه لبنان خارج كرده ايد؟كشور لبنان در حال حاضر در شرايط دشوار سياسى قرار گرفته است. بعد از اينكه شوراى امنيت سازمان ملل قطعنامه ۱۵۵۹ را صادر كرد (قطعنامه ۱۵۵۹ سوريه را ملزم به ترك خاك لبنان كرد و خواستار خلع سلاح مقاومت لبنان شد كه شامل جنبش امل و حزب الله نيز مى شود.) شاهد جنگ تبليغاتى عليه سوريه بوديم كه دليلى هم براى آن وجود نداشت. دو دستگى عجيبى در كشور به وجود آمده است. در حالى كه بعد از انتخابات اخير لبنان توافقى ميان نيروهاى سياسى براى صدور يك بيانيه مشترك و همراهى با حكومت صورت گرفته بود. محورى ترين موضوع توافق بين طيف سعد حريرى (پسر رفيق حريرى) و نيروهاى ائتلاف و نيروهاى امل و حزب الله اين بود كه حكومت پذيرفت آرايش جديدى را براى اداره كشور اعمال كند. اين آرايش برگرفته از تغيير تركيب جمعيتى لبنان با توجه به اكثريت مسلمانان و شيعيان بود. اما بحران ترور رفيق حريرى پيش آمد و طيف المستقبل حريرى بنا به دلايلى، احساس كردند بايد تمام امور كشور را خودشان بر عهده گيرند بدون اينكه به توافقات قبلى توجه كنند.قبلاً هم اختلافاتى درباره نحوه اداره كشور بين ما وجود داشت از جمله در مورد خلع سلاح فلسطينى ها كه آنها خواستار دخالت پليس فدرال آمريكا در اين زمينه بودند كه ما مخالفت كرديم. آخرين اختلاف ما با آنها درباره دادگاه بين المللى بررسى قتل حريرى و اختيارات مسئول آن بود، وزيران حزب الله و جنبش امل در اعتراض به ارجاع موضوع به دادگاه هاى بين المللى از كابينه خارج شدند و تاكنون در جلسات آن شركت نكرده اند. ما همچنان در حال گفت وگو هستيم تا شرايط فراهم شود و وزيران به كابينه برگردند. در مورد رابطه با جنبش امل بايد بگويم روابط ما بسيار عالى است و اكنون به توافق هايى رسيده ايم كه در گذشته اين شكل از همكارى گسترده و مثبت كمتر وجود داشت. هم اكنون ما به توافق خود در مورد تعليق حضور در كابينه، خروج و يا استعفا از آن همچنان ادامه مى دهيم.»

در بیرون از ساختمانهای سر به فلک کشیده یک چیز نظر را شما را به راحتی جلب می کند، سیم های برقی که مانند تارعنکبوت در هم تنیده اند، در زمان جنگهای داخلی این نوع استفاده از برق که در ایران به برق دزدی موسوم است شیوع پیدا کرده و تا بحال نیز ادامه دارد و بنا به مصالحی از این روش جلوگیری نمی شود.
یکی از افراد گروه وقتی می خواست از این تارهای در هم تنیده عکس بیاندازد با واکنش یکی از هواداران حزب الله روبه رو شد، در این منطقه هیچ کس حق عکس برداری نداشت، و او مجبور شد تا این عکس را از روی دوربین خود پاک نماید.


ساعت نزدیک به 3 بعد از ظهر بود و تعدادی از دوستان هم که با ما همراه نبودند در رستوران قریه الساحه منتظر مان بودند.
از این رستوران 4 طبقه ای تنها یک طبقه آن راه افتاده بود و به قول مشهوری که انجا شنیدم در صورت راه افتادن بقیه طبقات این رستوران تا سالهای اینده این مجتمع تبدیل به بهترین، زیباترین، شیک ترین، رستوران خاورمیانه خواهد شد، شاید برای شما هم تعجب آور باشد اگر بدانید این رستوران متعلق به کیست؟


این مجموعه دارای تالارهای مختلف پذیرایی، سخنرانی، کنفرانس و استراحتگاه؛ و یک پمپ بنزین است، تعلق به علامه سید حسین فضل الله ، مرجع تقلید شیعیان لبنان و یکی از مقبولترین عالمان لبنان دارد، علامه فضل الله در کنار دروس خارجی که می دهد، مدیریت تعداد زیادی از یتیم خانه ها و موقوفات عام المنفعه ای را دارد که در زمینه کارهای خیراز آنها استفاده می کند، در مجموعه های تحت سرپرستی وی” از دینت نمی پرسند که هر کس نزد خدا به جانی ارزد در این در حتما به نانی ارزد” در رستوران که ورود برای عموم آزاد بود، اکثر خانواده ها و افراد متمول را می بینی که با خانواده یا مهمانان خود در این مکان حضور دارند، قومیت و یامذهب هیچ مانعی برای حضور افراد در این مجموعه نیست، این مجموعه که بصورت قلعه ای زیبا بنا شده چشم هر بازدید کننده ای را خیره می کند.


این مسائل در حالی است که تمامی پیشخدمتهای خانم مجموعه با حجاب اسلامی حضور دارند، مانتو شلوار و روسری؛ البته این نکته هم قابل توجه است که حجاب اسلامی در لبنان کاملا متفاوت با مقوله ای است که ما در ایران و اکثرا به عنوان برچسب برروی اکثرا مغازه ها می بینیم :” لطفا با حجاب اسلامی وارد شوید”. در لبنان پیراهن و شلوار و روسری حجاب اسلامی فرض می شود، که البته در اکثر کشورهای اسلامی عمومیت دارد، این حجاب که همراه با یک روسری هست حتما پوشاننده کامل موی سر می باشد. در انجا هم می توان بنا به اعتقاد افراد حجابهای متفاوتی را دید، تونیک شلوار و روسری، مانتو وروسری، چادر و روسری، که در همه آنها یک چیز مشترک است، روسری تنها بهانه ای برای عنوان کردن این مسئله که ماحجاب داریم نیست، درکشورهای این چنینی که حجاب به عنوان یک خواسته ارادی از طرف فرد انتخاب می شود، الزامی بیشتری نیز نسبت به رعایت آن از طرف فرد متقاضی وجود دارد که مهمترین علت آن نبود اجبار در وجود است.


یکی از دوستان سالهای پیشم مدتی است که در لبنان سکونت گزیده و به اموختن مشغول است، در ایران هر چه تلاش کردم نتوانستم شماره ای از او پیدا کنم، اما اقا کریم از ایران با او ارتباط برقرار کرده بود و ما توانستیم در روز اول حضورمان او را در بین خودمان ببینم.
برای نماز رفته بودم وقتی برگشتم صدای آشنایش به گوشم خورد که در انتهای میز با شمس و بقیه مشغول صحبت بود. محمد جواد اکبرین دوست عزیز و گرانقدرم در پشت میز بود. خیلی دوست داشتم که او را ببینم، در مدتی که در لبنان بودیم در برخی دیدارها او هم حضور داشت.
نهار به سبک معمول نهارهای رسمی که در طول این مدت خوردیم نزدیک به 3 ساعت طول کشید، مصیبتی که تا اخر سفر با آن روبه رو بودیم، نهاری که پر بود از پیش غذا ، غذا و پس غذا.


صبح در حدود ساعت 7:30 بود که از خواب بیدار شدم، هم اطاقی ثابت من تا انتهای سفر آقا کریم بود، زمانهای خوبی را با هم گذرانیدیم.
همانطور که گفتم ساختمان 3 طبقه و نیم داشت، نیم طبقه بالا، میز و صندلی چیده شده و بود، آشپزخانه کوچکی وجود داشت، صبحانه به سبک صحانه های ایران بود، میزبان گفت چند وقت پیش که میهمان ایرانی داشتیم، وقتی به سبک خودمان صبحانه اوردیم، به میلشان نبود و راحت نخوردند، در هر صورت ذائقه میهمانان پیشین ما را از خوردن، صبحانه لبنانی محروم کرد، تراس ساختمان مشرف به کوه های سر سبزی بود، در مقابل ما کو ه هایی قرار داشت که در دهه 80 توسط مقاومت از اسرائیل پس گرفته شد.




بعد از گرفتن چند عکس به حیاط رفتیم و دقائقی به تعریف گذشت، تا ساعت 9 که به سمت بیروت حرکت کردیم، بر سر راهمان به بیروت صیدا قرار داشت، صیدا شهری سنی نشین و از طرفداران و جايگاه طرفداران رفیق حریری است،

و بر در و دیوار عکس ها یی از پسر و پدر وجود داشت، در حال حاضر سعد حریری بر جای پدر خود ایستاده و رهبری مخالفان سوریه را در مجلس در دست دارد، در مناطق طرفدار حریری عکسهای زیادی از رفیق حریری و سعد حریری به چشم می خورد که گویا در حال یاداوری این نکته برای اذهان طرفداران بود که برای یاد و خاطره رفیق حریری و ادامه راه او باید به پسرش امید داشته باشیم و پسر را بعد از پدر در جایگاه او بدانیم، احساس من این بود که این نگاه خاندانی هنوز در بیروت مدرن شده رواج دارد و بخصوص در سیاست پا برجا است، نمونه های زیادی دیدم که تاکیدی بر این نگاه بودند، و البته مهم تر که در بسیاری از قبائل همان نگاه خاندانی رواجج داشت و قبیله در نگاهی مدرن شده رواج داشت، ابتدا در بیروت و در کنار ساحل لحظاتی را گذرانیدم، منطقه ای که در ان قرار داشتیم یکی از مناطق خوب بیروت بود که به قول جناب شمس آپارتمانهایی در حدود دو ملیارد تومان در این منطقه قرار دارد، ساخت و ساز به شدت جریان داشت، و بسیاری از خانه های قدیمی در حال تبدیل شدن بود.



با توجه به زمان کم به سمت دفتر سندیکا حرکت کردیم، در آنجا بعلبکی رئیس سندیکا منتظر ما بود، سندیکا در نزدیکی ساحل و در سطقه دوم یک نمایشگاه ماشین از آخرین مدلهای روز دنیا قرار داشت، ساختمانی بزرگ، شیک و به نظر مجهز؛ در در ورودی عکسی از جبران توینی روزنامه نگار و مدیر اجرایی و تحریریه روزنامه النهار قرار داشت که حدودا 10 روز قبل پس از بازگشت به لبنان ترور شده بود، اگر اشتباه نکنم او از نمایندگان مجلس هم بوده، و جزو رهبران مخالف سوریه در مجلس.


طبقه سوم دفتر رئیس سندیکا قرار داشت، بعلبکی مرد کوتاه قد و خوش مشرب به ما خوش آمد گفت، از این دیدار تا روز آخر حضورمان در لبنان دوربینهای تلویزیونی همراه ما بودند، به ما خوش امد گفت و جمله ای را عنوان کرد که تا روز اخر از زبان خیلی افراد دیگر شنیدیم: “لبنان را خانه دوم خود بدانید.” او در جوانی مقداری بر روی زبان فارسی کار کرده بود، به گفته خودش در زندان عراق و در زمانی که تیمور بختیار در آنجا زندانی بود فارسی را از او یاد گرفته و بعد برایمان یک بیت شعر به زبان فارسی خواند :
شرمنده از آنیم که در روز مکافات
اندر خور عفو تو نکردیک گناهی
او به معنی عظیم این بیت شعر واقف بود و از ان گفت سپس از دیدار اقای خاتمی از لبنان تعریف کرد، ان دیداری که پیش از ریاست جمهوری وی انجام گرفته بود، او از سخنرانی برایمان گفت که سید محمد به زبان فصیح عربی برای اندیشمندان عرب سخن گفته و انان را درشگفتی گذارده بود.
شمس هم تشکر کرد و فقدان جبران توینی را تسلیت گفت و اعلام کرد که ما برای عرض تسلیت روزنامه نگاران ایرانی به روزنامه النهار هم خواهیم رفت.
گفتگو با جمله، اول خانمها سوال بفرمایند، شروع شد؛ یکی از نکات جالب برای افرادی که با انها دیدار داشتیم، حضور تقریبا پر تعداد خانمها بود، مسئله ای که تقریبا در هر دیدار متذکر می شدند.



صحبت با بعلبکی از آزادی مطبوعات و اندیشه، و آزادی بیان در لبنان بود، و پس از آن به نحوه درامد زایی سندیکا رسید و… .
تقریبا پس از 2 ساعت جلسه تمام شد و اولین دیدار ما پایان یافت.
دیدار بعدی ما در محله شیعیان و در میان آپارتمانهای بلندمنطقه حزب الله با مسول رسانه های حزب الله بود.
به سوی صیدا در حرکت بودیم.
غنیمت ما در این سفر به غیر از وجود دیدارهای زیاد، حضور جناب شمس با اطلاعات فروانش در باره لبنان بود او از همان لحظه اول، توضیحات را درباره لبنان شروع کرد. تقریبا پس از یک ساعت نزد رستورانی توقف کردیم که بسیار نزدیک محل اقامتمان بود، این اولین وعده غذایی ما در لبنان و در خدمت میزبانمان بود، در اول راه ماهم بی نصیب از افرادی نبودیم که غر زدن سر لوحه تمام سکناتشان هست، در جمع خود دوستی را داشتیم، که به قول شمس پدیده سفر بود، اورا می توان به عنوان فردی فعال، پویا و پیگیر برای انواع اعتراضات دانست، او در این سفر لقب مسول اعتراضات را گرفت، وهمه اعتراضات خود را به او ارجاع می دادند، فقط مایه امید بقیه، حضور شمس بود که واقعا سرش برای بحث کردن و قانع کردن درد می کند، وجود این دوست سبب شد تا جناب شمس حداقل روزی دو بار خستگی ترجمه و بقیه مشکلات جمع و جور کردن این جمع نقیضین را با بحث با او از تن به در کند.
این هم که مثل رستورانهای بین راهی خودمان هست، خیلیها در حال پیاده شدن این حرفشان بود اما دقائقی بعد و پس از شروع صرف پیش غذا والبته با توضیحات شمس وتبرائیان، نظرات کاملا برگشت، درباب انواع غذاها بیشتر خواهم گفت، اما بودن انواع پیش غذاها برایمان جالب بود، سیر جزء جدایی ناپذیر سفره های لبنان بود که با حالتهای گوناگون و به همراه غذاهای متفاوت سرو می شد، البته با این تفاوت که اصلا بو نداشت.
اصل غذا چیزی شبیه کباب کوبیده و چنجه و جوجه کبابی هست که ما در ایران استفاده می کنیم البته با چند تفاوت که کوبیده ها به بزرگی کبابهای ما نیستند اما بسیار تازه بودند، و بعضی اوقات هم گوشت مرغ رامانند کباب کوبیده درست می کردند. اینطوری که متوجه شدم تازه بودن گوشت جزو شرایط طبیعی و عمومی کبابهای لبنان هست.صرف غذا حدود 40 دقیقه طول کشید و بعد از ان به سمت استراحتگاه رفتیم، جناب معترض سخت اعتراض داشت، او توقع داشت که زودتر بتواند با ایران تماس بگیرد و خبر سلامتی خودش را بدهد، اما متاسفانه مسول تدارکات گروه جناب تبرائیان، فرصت خرید کارت تلفن پیدا نکرده بود و موجبات اعتراضات شدید مسول اعتراضها را فراهم کرد. قرار شد یک مقدار تماس تا صبح عقب بیافتد، اما نشد، تلفن ابوصلاح مشگل گشای این مسول شد و توانست هم خبر سلامتی خودش را بدهد هم بتواند شماره های تعدادی از بچه های گروه را بدهد تا از ایران با شماره ابوصلاح تماس بگیرند. به محل استراحت رسیدیم، هوا سرد بود، ما در منطقه ای کوهستانی بودیم، ساختمان هم مدتی میهمان نداشت و کاملا سرد بود، البته خوبی کمپ وجود وسایل گرمازای برقی آن بود که تقریبا خوب کار می کرد، اما مهم مسئله این بود که تقریبا هر چند ساعت یکبار برقها قطع می شد ما در بیروت و ثور و صیدا با این مسئله برخورد داشتیم، البته وجود موتورهای برق و یا جریان برق اضطراری که عموما با باطری کار می کرد، مسئله را آسان می نمود، کمبود انرژی و در کنار آن گران بودن انرژی مشکلی بود که مردم لبنان با ان سخت مشکل داشتند.
وارد مجتمع شدیم، یک هال نسبتا خوب داشت که به چندین اطاق نسبتا بزرگ و جا دار منتهی می شد، اطاقهایی که به تناسب فضا دارای دو تا 4 تخت تمیز و مرتب بودند، البته تنها دو تخته که شاه نشین اطاقها هم محسوب می شد بنا به رموز مسائل پروتکلی به جناب شمس و تبرائیان رسید، ساختمان بزرگی بود که تقریبا 3 طبقه و نیم داشت در نیم طبقه اخر رستوران و یک تراس رو به دشتهای سرسبز جنوب لبنان وجود داشت. ابتدا وسیله گرمایی اطاق را راه انداختم، و در را بستم، این سبب شد، ظرف این دو روز حضور ما در مجموعه، اطاق ما گرمترین اطاق باشد، من همان ابتدا با سرک کشیدن تنطیم دمای اطاق دستم امده بود، کاری که روز دوم برای بقیه اطاقها هم به نسبت انجام دادم، در این مجموعه با جناب ارغنده پور و جناب مختاری عکاس روزنامه فقید آسیا هم اطاق بودم.آن شب شب چله بود و ما هم بی نصیب نماندیم، به همت خانم مژگان ایلانلو ما هم کلی از مواد خوراکی در اختیار داشتیم، که می توانستیم تا ساعتها به صحبت بگذرانیم و از آنها استفاده کنیم، ابتدا قرار شد با توجه به امکان نبود شناخت نسبت به افراد گروه ، جلسه معارفه برگزار شود تا یک شناخت حداقلی حاصل شود، ابتدا از سرکار خانم هاشمی، اگر اشتباه نکنم قبلادر روزنامه همشهری مشغول بوده اند؛ شروع شد. تا جایی این مقدمات معرفی پیش رفت، که زمان سخن گفتن فراموش شد، جمع 22 نفر بود، به استثناء خانم ابراهیمی که سرمای سختی خورده بود در اطاق به استراحت مشغول بود. همه به تفصیل سخن گفتند.همه از کارهای حرفه ای خودشان گفتند و من زیاد حرفی برای گفتن نداشتم (: .ان شب در جمعمان یکی از بچه های امل که مسول کمپ محسوب می شد، حضور داشت، البته بجز ابوعلی که تا پایان حضور ما در لبنان همراهمان بود. بچه ها مجبور بودند یک هفته خوردن چای قند پهلو را فراموش کنند و تنها به شکر حل شده در چای قناعت کنند، من راحت بودم، چون حدود 7 سال هست عموما چای را بدون قند می خورم. فردا اولین دیدار ما با سندیکای روزنامه نگاران و روزنامه داران لبنان بود. صبح انها منتظر ما بودند.
چای شب چله ما را شمس ریخت
ادامه دارد …
در کارتی که هنگام ورود باید پر کنیم، قسمتی است که باید محل اقامت خود در لبنان را در ان قید کرد، ما هم که همگی مهمان جنبش امل بودیم و محل استراحت خودمان را نمی دانستیم، هر چه می گفتیم جناب: نحن صحفیون، نحن ضیوف الحرکه الامل، اصلا حالیش نمیشد، البته مسئله من نبود هرچیز که می گفتیم، ماموری که مسول زدن مهر ورود به لبنان بود، قبول نمی کرد تا اینکه شمس و تبرائیان شروع به صحبت کردند و بعد از حدود 10 دقیقه طرف قبول کرد، پشت گیت اول و اخر ورودی همه جمع شدیم تا جمعی برویم، البته فروشگاه بدون مالیات فرودگاه در حال چشمک زدن بود و همان ابتدا چند نفر را برای خرید به داخل کشید، خرید، فعلی که تا اخر سفر کابوس پرداختن به ان دست از سر جمع برنداشت، همه مایل بودند که به این امر خیر بپردازند، الحمدلله برایم روشن شد این مسئله متعلق به قشر یا جنس خاصی نیست، اکثریت به این امر دلبستگی والبته دلمشغولی دارند، جناب تبرائیان کمی جلوتر رفت تا بتواند مسول امل را که به پیشباز ما امده بود پیدا کند، ابوصلاح را که امیدورام اسمش را درست نوشته باشم، دو سال قبل دیده بودم، در سالگردی که امل در تهران و به یاد مفقود شدن امام موسی در یکی از هتلها گرفته بود، ان جلسه را با پدرام رفتیم، جالب بود، وشاید تنها غریبه های جمع ما بودیم، ابوصلاح میزبان رسمی ما در لبنان بود، او که در ایران تحصیل کرده همچنان در ایران و در دفتر امل مشغول به کار است، دیگر مستقبل ما ازطرف سفارت ایران به پیشباز امده بود، او از ما دعوت کرد که به سفارت هم سری بزنیم و دمی هم با رایزن فرهنگی به گفتگو بنشینیم که متاسفانه به خاطر محدودیت زمانی و سفر رایزن فرهنگی به سوریه ما موفق به دیدن وی نشدیم، ابوصلاح با یکی دیگر از دوستانش به فرودگاه امده بود، او پسر جوانی بود که حدود 20 سال سن دارد در حال تحصیل رشته ای با محوریت فناوری اطلاعات و جامعه اطلاعاتی است، ازاو در ادامه خاطره ای نقل خواهم کرد. بیرون از فرودگاه مینی بوسی منتطرما بود که تا اخرین حضورمان در لبنان همراهمان ماند. ابوعلی کنیه راننده بود، او ساکن در حوالی بعلبک و مسول یکی از رده های حزبی حزب الله درمنطقه خودش که محدوده کوچکی بود محسوب می شد، روحیه شاداب و همراهی او با جمع برایمان به یادگار ماند، البته مهم ترین چیزی که از اوبه خاطرمان خواهد ماند نحوه رانندگی اوست که گویا در میان دوستان عرب خیلی شایع است، در رانندگی برای این دوستان بوق وسیله مهمی محسوب می شود، وسیله ای که حتی شاید از ترمز هم استفاده مهتری در ماشینها داشته باشد، البته ابوعلی علاوه بر استفاده مداوم از بوق خیلی هم عقب عقب می رفت و بسیار هم دور میزد، بطوریکه ما که در ماشین بودیم برای او در هر ساعت سهمیه ای برای دور زدن و عقب عقب رفتن در نظر می گرفتیم، او زمانی که این دو عمل را انجام می داد ابدا اعتنایی به بوقهای متوالی و گوشخراش بقیه ماشینها نداشت و با ارامش به کار خود می پرداخت، و البته بعد از روز دوم خلاف هم می رفت و سرش را ازماشین در می اورد به پلیس می گفت اینها صحفیون هستند و مهمان استاذ نبیه بری و به حرکت خودش ادامه می داد. همه سوار ماشین شدیم و البته چون پروتکلی واجب بود
، جناب تبرائیان هم با یک نفر دیگر در بنز ابو صلاح در جلو ما را معیت می فرمودند.
بیروت را برای اولین بار و در شب دیدم و البته راستش را بخواهید همچین هم چیزی ندیدیم؛ ما از جاده ساحلی شروع به حرکت به سمت جنوب لبنان برای رسیدن به اقامتگاه خود کردیم، اقامتگاه ما حدود یک ساعت و ربع با بیروت فاصله داشت، ما باید به اقامتگاه پیشاهنگی جنبش امل می رفتیم، جایی که تقریبا با شهر صیدا ربع ساعت فاصله داشت، لبنان کشوربسیار کوچکی است کل ان حدود 12 ملیون جمعیت دارد که 8 ملیون نفر ان در خارج از کشور اقامت دارند و تنها 4 ملیون نفر در کشور مقیمند؛ شهرها بسیار به هم نزدیک است ودر همین فاصله و مسافت کم می توانید تنوع اب و هوایی را از معتدل مدیترانه ای تا سرد کوهستانی ببینید، فاصله ای که می توان ان را در کمتر از دوساعت و در جاده ای شبیه جاده هراز پیمود، ما به سوی صیدا در حرکت بودیم، ….
ادامه دارد
حدود ساعت 2:30 به فرودگاه مهرآباد، ترمینال شماره 2 رسیدم، با کمی گشتن توانستم اعضای گروه را که حداقل با تعداد کمی از انها آشنایی قبلی داشتم ببینم، البته هنوز همه کامل نیامده بودند بطوری که مجبور شدند، پاسپورتها را بیرون نزد همسر یکی از همراهان بگدارند تا ما از اولین دروازه خروجی رد شویم، من هم از همراهم خود خداحافظی کردم، و از دروازه اول گذشتم، هنوز پول خودم راتبدیل نکرده بودم و می خواستم پس از زدن مهر خروج از آخرین شعبه بانک ملی پول بگیرم، یواش، یواش داشتم با جمع آشنا می شدم، خروجی را پرداخت کردم و پس از زدن مهر خروجی مدتی را دور هم نشستیم تا زمان سوار شدن به هواپیما برسد، نماز را خواندم و پولها را تبدیل کردم، وقتی به جمع رسیدم، جناب شمس مشغول دادن توضیحات اولیه و بعضا ضروری بود، تکیه کلامی که تا اخرین لحظات برگشت به ایران و ورود به فرودگاه مهراباد می شد از زبان او شنید، “پروتکل” چه می گوید؟ چه می خواهد؟ مواظب حفظ ان باشید و …؛ این تکیه کلامی که هم به عنوان شوخی بود و هم سبکی را برایمان تداعی می کرد از تکیه کلامهای همیشگی او در این سفر بود.
بعد از حدود 40 دقیقه به سوی هواپیما حرکت کردیم، افراد متنوعی در هواپیما بودند، بافت جمعیتی جالب بود، چند تاجر جوان در بین مسافرها بود، که چند ردیف عقب تر نشسته بودند و یکی از انها که با سابقه تر بود به بقیه اطلاعات می داد که کجا بروند و چه بخرند و چه بکنند، تلفن از لبنان به ایران گران است، اما اگر کارت بگیرید ارزان تر تمام می شود، کارت های شارژی را می شود به وفور یافت، البته بعد ما متوجه شدیم مثل خیلی جاهای دیگر تماس ازمراکز تلفن خصوصی خیلی ارزان تر می افتد، این تجار برای نمایشگاه دستاوردهای لبنان به این کشور می رفتند، این نمایشگاه اگر اشتباه نکنم، یک روز پس از بازگشت ما به ایران افتتاح شد، در میان بقیه مسافران، تعداد بالای روحانی به نسبت حاضرین قابل توجه بود، افرادی که یا اصلیت لبنانی داشتند و یا ایرانیانی بودند که به لبنان سفر می کردند، تعدادی دانشجوی ایرانی هم در جمع بود که در لبنان مشغول به تحصیل بودند، البته تعداد افرادی که به نظر لبنانی می امدند و در حال برگشت از ایران بودند کم نبود.
مثل خیلی وقتها که تاکسی سوار می شویم و صندلی بغل خالی می ماند، هواپیما هم کلی صندلی خالی داشت، که این مهم نصیب من هم شد، یادم رفت بگویم زمانی که به هواپیما سوار می شدیم یک هواپیمای کوچک توریستی در فرودگاه خودنمایی می کرد که به ترکیه تعلق داشت، وجود چنین هواپیمایی بخصوص اینکه توریست هم به ایران آورده باشد در فرودگاه مهراباد برایم جالب بود، بگذریم پس ازخوردن غذای گرم و لختی خواب و دراز کشیدن در صندلی خودم و بغلی با اعلام اینکه کمربندهایتان را ببندید از خواب پریدم. هواپیما به زمین نشست، ساعت حدود 17:50 به وقت بیروت بود، هوای شرجی مدیترانه چشمها را باز کرد و خواب را به کل پراند، با گفتن اهلا و سهلا از سوی کارگزاران فرودگاه بیروت قدوم خود را بر خاک فرودگاه بیروت نهادیم، این فرودگاه که سالها بود با نام فرودگاه بین المللی بیروت شناخته می شد گویا از چندی پیش و پس از مرگ رفیق حریری به نام فرودگاه بین المللی شهید حریری نامیده می شود. شروع به پر کردن بطاقه کردم و دومین مرحله سفر با اولین مشکل به نسبت کوچک شروع شد …..
ساحل زیبای مدیترانه (بیروت) عکس از: خودم
سلام امروز روز سوم سفر به لبنان هست الان در یک کافی نت در شهر صور، جنوب لبنان نشستم و در حال تایپ مطالب هستم، سفر جالبی شده اما دیگه نای راه رفتن نمانده، روزی حداقل سه دیدار رسمی و غیر رسمی در اینجا داریم، غیر از دیدارهای معولی که با اون مواجه می شویم، چهار شنبه شب به فرودگاه لبنان بیرون رسیدیم، فرودگاهی که جدیدا به فرودگاه شهید حریری تغییر نام داده.
صبح فردا دیدار از سندیکای روزنامه داران و روزنامه نگاران بود و بعد از ظهر هم دیدار با میشل نوفل سردبیر روزنامه المستقبل، جمعه دیدار با روزنامه السفیر ، طلال سلمان و روزنامه النهار با هیئت مدیره روزنامه که متاسفانه چون در ترافیک ماندیم غسان توینی پدر جبران توینی که حدود 10 روز پیش ترور شد رفته بود.
و دیدن ریس مجلس شیعان، البته روز قبل هم به دیدن مسول فرهنگی حزب الله رفتیم،
دیدار با رئیس مجلس لبنان ، رفیق حریری و وزیر اعلانت لبنان؛ امروز هم در صور هستیم مهمان شهرداریهای جنوب لبنان که تقریبا مثل استاندار و البته انتخابی هستند.
صبح با یکی از نمایندگان این منطقه در مجلس هم دیدار داشتیم.
والبته دیدن از مجموعه امام موسی صدر و ملاقات با خانم ربابه صدر
با سید صدر الدین هم دیداری داشتیم.
از این همه حرفهای تکه تکه بگذریم؛ صبح به عشق چمران و امام موسی به هنرستان فنی جبل عامل رفتم، یاد چمران و امام موسی دقایق زیادی من رو به خودش مشغول کرده، بماند که چه ها دیدم، برگردم سریع شروع به نوشتن می کنم البته الان هم سعی می کنم این کار را شروع کنم
بالاخره پس از مدتی کش و قوس و اینکه سفر به هم خورده و بیایید پاسپورتها را پس بگیرید؛ دیروز حدود ساعت 5 بود که گوشی زنگ خورد و از ان طرف خط فرمودند ساعت فلان 4 شنبه تو فرودگاه منتظر شما هستیم، بلیط و ویزا هم اماده هست.
اینجوری شد که با بی برنامگی تمام ما هم شدیم مسافر لبنان؛
؛ جای همگی خالی به همراه تعدادی از روزنامه نگارها عازم هستیم به مدت حدود یک هفته؛ اگر اینترنت بود از همانجا در خدمتیم؛ و گرنه پس از بازگشت شمه ای از سفر را خواهم گفت.
بماند که کلی به هم ریخته ام از بی برنامگی انجمن صنفی ؛ …
خدای من اگرگناه از بنده زشت است، عفو که از سوی تو زیباست
معبودم! من اولین عصیانگر تو نیستم که بر او بخشیدی و در سایه ابر احسانت بر او باریدی.
دو هفته بیشتر هست که برگشتم، و باز هم این مثنوی تاخیر شد.
خلاصه میگویم، بعد از دو روز بیماری لباس احرام را به تن پوشاندم و به قصد هجرت از خویش به خویشتن و به نیت قربت راهی مسجد شجره شدم. لبیک را گفتم و محرم شدم. حدود ساعت 2 رسیدیم به مکه دردلم کلی غوغا بود ، کلی از راهها اشنا بودند، طریقه اشنایی بماند. تصمیم گرفته شد که اعمال بماند برای فردا صبح، طاقت نیاوردم حدود 2:30 بود که عازم مسجد الحرام شدم. بغض داشتم سرم را انداختم پایین و از در شماره72 وارد شدم سرم پایین پایین بود قدم برمی داشتم و سخن می گفتم تا جایی رسیدم که رو به محوطه اطراف کعبه بود. سر را بلند کرد و از ته دل خواندم با تمام خلوصی که در خودم سراغ داشتم « ربنا اتنا فی الدنیا حسنه و فی الاخره حسنه» نمی دانم ولی حس می کردم که این بهترین دعایی هست که می توانم بگویم که هم رویی به دنیای من دارد و هم رویی به اخرتم و از همه مهتر که فردی نبود که انجا همه جمع است وفردیت در میان دریای ادمیان گم . خواندم و خواستم و عهدبستم. و طواف شروع شد چه هیجانی داشتم غیر قابل وصف، خود را با فرشتگان همقدم می دیدم، همگام با انان که در بیت المعمور طواف می کردند هفت مرتبه گشتم. و در هر بار با رسیدن به بیعت گه تکبیر گفتم می گویند حجرالاسود ابتدا سفید بوده و بعد از گناهان ادمیان سیاه گشت
خدای من ! چگونه بگویم وبا کدام زبان شرم الوده؟ با کدام دل درد اکنده که این چشمها از دیدن انچه تو دوست نمی داری شاد می شوند، و پندار می کنند که در زنجیر گناه آزاد می شوند.
تقریبا 20 دقیقه به نماز صبح بود که از سعی فارغ شدم وتازه ذره ای طعم هاجربودن را درک کردم، از صفا به مروه رفت و برگشت هفت مرتبه همراه با هاجر به دنبال اب حیات ابدی برای اسماعیل، نه برای خودم برای نزدیکانم برای اجتماع تشنه دوراز اب نگاه داشته شده ام گشتم همراه با هروله دویدنی که دویدن نبود و ایستادگی هم در ان نمود نداشت رفتنی به همراه هول و هراس از تشنه ماندن و عاقبت تقصیر کردم و بیرون امدم ابتدا که برای سعی امدم کمی نگران بودم تا اینکه یک گروهی را دیدم که تبریزی بودند با انها شروع کردم تا نگرانیم فرونشست، انقدر می گویند روحانی کاروان روحانی کاروان که در ابتدا همه را با این نگرانی شروع می کردم که ایا خودم میتوانم؟ که بعد فهمیدم می توانم.
برای طواف نسا دیگر زمانی نبود از طرفی باید به سراغ مادربزرگم در هتل می رفتم تا او را هم برای اعمال بیاورم کمی منتطر ماندم اما کاروان پیدایشان نشد، رفتم هتل اما انها به سمت مسجدالحرام رفته بودند برگشتم انقدر نگاه کردم و چرخیدم تا انها را پیدا کردم مادربزرگ کلی خسته شده بود برای سعی رفتم ویلچر گرفتم و با ان سعی را انجام دادیم و بعد هم تقصیر، نمی گذاشتند در ان ساعت ویلچر را داخل حیاط ببریم و از طرفی هم مادربزرگ هم نمی توانست خودش طواف کند دیگر برایش نایی نمانده بود من هم خیلی خسته بودم قرار شد برگردیم هتل تا بعد که برای بقیه اعمال برگردیم
تا بعد
«خدایا! علیرغم انچه فقط تو می دانی بر سرمان دست مدارا بکش»
که سخت بدان محتاجیم .