شبی
یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشهای خفته، شوریدهای که در آن سفر همراه ما بود نعرهای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود، گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.
گلستان سعدی رحمه الله علیه
May 7th, 2008 at 9:10 am
سلام از اينكه هنوز كساني هستند كه اهل دلند خوشحالم ما كه متاسفانه قلبمان انگار زنگارگرفته اگر اسرافيل هم د صوربدمدهم ممكن است نشنوم.
از شما دعوت مي كنم از خانه مجازي من ديدن فرماييد.
May 9th, 2008 at 12:21 pm
بسم الله
همون که قبلا هم بهتون گفتم:
مرا برین غم جانسوز کی شکیباییست
سرشت صبر جدا از سرشت شیداییست
جهان ز حسن تو یکسر به شور و شوق و خروش
کمین ارادت ما با جهان هم آواییست
س.نوربخش