الهی هب لی کمال الانقطاع الیک             تاملاتی بر افکار روزانه

شبی

یاد دارم که شبی در کاروانی همه شب رفته بودم و سحر در کنار بیشه‌ای خفته، شوریده‌ای که در آن سفر همراه ما بود نعره‌ای برآورد و راه بیابان گرفت و یک نفس آرام نیافت. چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود، گفت بلبلان را دیدم که به نالش در آمده بودند از درخت و کبکان از کوه و غوکان در آب و بهایم از بیشه، اندیشه کردم که مروت نباشد همه در تسبیح و من به غفلت خفته.

گلستان سعدی رحمه الله علیه

2 Responses to “شبی”

  1. سلام از اينكه هنوز كساني هستند كه اهل دلند خوشحالم ما كه متاسفانه قلبمان انگار زنگارگرفته اگر اسرافيل هم د صوربدمدهم ممكن است نشنوم.

    از شما دعوت مي كنم از خانه مجازي من ديدن فرماييد.

  2. فراهانی Says:
    May 9th, 2008 at 12:21 pm

    بسم الله
    همون که قبلا هم بهتون گفتم:

    مرا برین غم جانسوز کی شکیباییست
    سرشت صبر جدا از سرشت شیداییست
    جهان ز حسن تو یکسر به شور و شوق و خروش
    کمین ارادت ما با جهان هم آواییست

    س.نوربخش