مومن
July 19th, 2010 blogتو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنكه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنكه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان ِ باز بستهست
در ِ تنگ ِ قفس بازست و افسوس
که بال ِ مرغ ِ آوازم شکستهست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
یال ِ ناشناسی آشنا رنگ
گهی میسوزدم گه مینوازد
گهی در خاطرم ميجوشد این وهم
ز رنگ آمیزی ِ غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین ِ اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو میپیچیدم در سینهی تنگ
چو فریاد ِ یکی دیوانهي گنگ
که میکوبد سر ِ شوریده بر سنگ
سر شکی تلخ و شور از چشمه ی دل
نهان در سینه میجوشد شب و روز
چنان مار ِ گرفتاری که ریزد
شرنگ ِ خشمش از نیش ِ جگر سوز
پریشان سایهای آشفته آهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روح ِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون ِ سینهام دردیست خون بار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود …
نمی دانم چه میخواهم بگویم
ه.الف.سایه
بالاخره اتوپیا را خواندم از صدر تا ذیلش
مروری بر زندگی اسدالله علم - روزنامه شرق - فروردین 89
«صحنه داخلي آنقدرها هم آرام نيست. مردم عميقاً ناراضياند. بهرغم كليه مساعي شاه و دستاوردهاي بسيارش. رژيم عراق در زمان حكومت نوري سعيد عيناً به همين ترتيب سقوط كرد. او هم معجزه اقتصادي به وجود آورده بود و انتظار داشت كافي باشد اما مردم خواهان چيزي بيش از رفاه اقتصادي هستند.
آنان خواهان عدالت، هماهنگي اجتماعي و حق اظهارنظر در امور سياسي هستند. چرا ما سعي نميكنيم اين خواستها را برآورده سازيم؟ من نگرانم، بسيار نگران.»
اين نگراني اميراسدالله علم، يار و پيشكار محمدرضا پهلوي عاقبت به واقعيت پيوست و دودمان خودكامگي پهلويها را به باد داد. پيشكار بيرجندي كه از نوجواني به بركت نفوذ پدر توانسته بود به دربار راه يابد و به خاطر وجود پدر همسر متنفذ خود، قوامالملك شيرازي، توانسته بود پلههاي ترقي را چند پله يكي بپيمايد و به يكي از چندشغلهترين مديران زمان خود تبديل شود كه همزمان وزير دربار و آجوداني مخصوص محمدرضا شاه، نمايندگي ويژه شاه در هيات مديره بنياد پهلوي، عضويت در هيات مديره بنگاه ترجمه و نشر كتاب، مديريت عامل كميته پيكار با بيسوادي، عضويت در هيات مديره سازمان شاهنشاهي خدمات اجتماعي و دبيركلي حزب مردم را بر عهده داشت، در خاطرات روزانهاي كه از خود به جاي گذاشته بارها اين نگراني را بروز ميدهد كه اين مشي عاقبت بدي خواهد داشت، اما اين ذهنيات تنها در درون وي جاري بود و گهگاه با وحشتي كه از آشكار شدن اين يادداشتها در خود داشت، روي كاغذ جاري ميشد.
ديكتاتور خيرخواه
علم بيشتر جاننثاري فداكار بود تا نقادي مشفق. او در يكي از برگهاي خاطراتش از شاه به عنوان ديكتاتوري خيرخواه ياد ميكند؛ عنواني كه باعث ميشود او بسياري واقعيتهاي اجتماعي زمان خود را از شاه مخفي سازد: «شاه پرسيد آيا واكنش عمومي نسبت به كنفرانس رامسر و بهبود برنامه مثبت بوده است؟ پاسخ دادم كه مورد استقبال قرار گرفته است اما ارقامي كه ما به هم بافته بوديم فراتر از فهم بيشتر آدمها و حتي خود من بود. اين جور چيزها بايد به زبان ساده و عوامفهم بيان شود و تازه آن وقت هم بهترين راه قبولاندن آن به مردم، بهبود واقعي شرايط زندگي آنهاست. در حال حاضر تنها چيزي كه مردم ميفهمند اين است كه تورم مشكل فلجكنندهاي است و وضع خدمات عمومي اسفناك است. شاه پرسيد كه آيا با حمله به گرايش مردم به تنبلي سبب رنجش شده است؟ پاسخ دادم كه مردم خيلي خوب ميدانند كه هرچه گفته درست است. شاه گفت «آدمي كه متكي به آراي مردم نباشد آزاد است كه مستقيماً به صلاح مملكت اقدام كند.»
گفتم ما در ايران خوشحاليم كه اعليحضرت ديكتاتوري خيرخواه هستند و كاملاً خود را وقف سعادت مردم كردهاند، ليكن ممكن است هميشه هم اينقدر در مورد رهبرانمان شانس نياوريم.»
او در بيشتر مواقعي كه از اين ديكتاتوري ياد ميكند و انتقادي را به شاه وارد ميداند، سريعاً زبان تملق را هم ميگشايد كه اين شاه چيز ديگري است و بلافاصله موضوع را به خير و صلاح مردم نسبت ميدهد. اما با خواندن يادداشتهاي وي اين نكته خوب به نظر ميآيد كه او زوال اين نوع حكومتداري را با توجه به شرايط موجود ايران و اوضاع جهاني پيشبيني ميكرده و شايد از روي ترسي كه از شاه داشته يا منافعي كه از آنها متنفع بوده جرات اظهارنظر صريح در او وجود نداشته، البته مطمئناً سرگذشت جاننثاران فراواني كه در زمان پدر و پسر پهلوي زيستهاند و به يكباره دودمانشان منقرض يا اموالشان به نفع شاه وقت متصرف شده است را به خوبي به ياد داشته تا دمي بيشتر از آنچه كوپن وي بوده برنياورد كه عاقبت دگرگون خواهد شد.
در مقابل شاهي كه حاضر نبود نظري را حتي با ادعاي كارشناسي از امراي خود بپذيرد: «شرفياب شدم… عرض كردم، نخستوزير عرض ميكند مساله ساختمان بيمارستان شيعيان لبنان را اجازه فرماييد. منصور قدر سفير جديد ما كه ميرود مطالعه كرده نظر بدهد. فرمودند نخستوزير گُه خورده كه ميگويد روي امر من بايد قدر برود مطالعه كند. بگوييد فوري بايد تصميم بگيريد! اين كار بايد شروع بشود.» او بيشتر همراهي ميكند و حتي در زمانهايي چون قيام 15 خرداد و سركوب مردم پا را فراتر از شاه ميگذارد و نقشي اساسي ايفا ميكند.
عمق حالتي كه اين جاننثار از شاه تصوير ميكند، حاكمي است يكسويه كه در مقابل كوچكترين مخالفتي جوش آورده و امكان بر هم زدن بازي را پيش ميكشد.
آن چنان كه اشاره ميكند: «شاه جواب داد: من خودم ميدانم مردم چه فكر ميكنند. خدا ميداند از چند مركز و محل گزارش پشت گزارش به من ميرسد. تذكر دادم كه اين گزارشها فقط براي اطمينان خاطر او داده ميشود و فقط حرفهايي را كه مايل است بشنود به او ميگويند. شاه اصلاً خوشش نيامد و گفت رئيس دفتر او در مورد صحت و سقم تمام اين گزارشها تحقيق ميكند. گفتم: «بسيار خب، با وجود اين، چرا خود اعليحضرت افق ديدشان را شخصاً وسيعتر نكنند، به صداهاي تازهاي گوش بدهيد، به عوض اينكه شبانهروز من به جانتان نق بزنم.» افقي كه تا زمستان 57 و زمان شنيدن صداي فرياد انقلاب مردم توسط شاه ديده نشد. Read the rest of this entry »
وافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.
6 روز پیش گذاشتیمش انجا و برگشتیم. زیر مشتی خاک تنها ماند. صدایش در گوشم میپیچید : میگم بیا. و من که می رفتم و لختی دستش را در دستانم می گرفتم تا ارام شود.
الان بعد از شش روز از نبودنش٬ اندک اندک عمق نبود و نیستی دنیا را حس می کنم.
مرگ برایم نه سخت و عجیب است و نه ناراحت کننده؛ تنها دلتنگی دارد و غم از اعمالی که نباید می بودند و بوده اند٬ فکر می کنم نگاه به زندگی برای درک مرگ مهم است. مرگ را مرحله تکامل میدانم٬ یک دگرگونی همچانی که در نگاه دینی به ان اشاره شده.
اما الان در این شب تنهایی٬ بیشتر نبودش را حس می کنم.
مادربزرگ٬ بزرگواری بود برای خودش با دستی پر از سخاوت که تا دم رفتن همراهش بود.
با رفتنش من دستانم از اخرین بازمانده نسل پدر بزرگ و مادربزرگ ها کوتاه شد. دستهایش وقتی بر روی گونه هایم می نشست و نوازشگر صورتم را در می نوردید٬ آرامشی عجیب در خود داشت.
خدا یا مارا به ذکر بزرگواری خودت ارامش ده که سخت محتاجیم.
وقت میگذرد. ثانیه ها می رود. زمان٬ زمانه غروب است و من صبح را دوست میدارم.
گفت: خواهشی دارم. اگر قول برآورده شدنش را می دهید، بپرسم.
گفتیم: تو امر کن! ما حواری و گوش به فرمان توایم.
گفت: می خواهم پاهایتان را بشویم.
قول داده بودیم. هیچ نگفتیم. مردیم و زنده شدیم تا عیسی کارش را به پایان رساند.
گفتیم: تو معلم مایی عیسی. ما باید پای تو را می شستیم نه تو پای ما را.
گفت: این کار را کردم تا بدانید برای خدمت به مردم هیچکس سزاوارتر از عالمان نیست. چنین کردم تا تواضع کنم و به شما تواضع بیاموزم. در ارشاد مردم، راه و روش تان تواضع کردن و خدمت گزاری باشد؛ حکمت گیاهی است که در زمین نرم تواضع می بالد نه در کوهستان سخت تکبر…
برگرفته از اثر زنده یاد ، شهید مطهری
داستان راستان
می خواهم بگویم بعضی ادمها را بیشتر دوست دارم. با ایشان هم ذات پنداری می کنم. بیشتر انها را می فهمم و حس می کنم. البته بگذریم از این حال خراب و دل ویران شده. اما ان روزها برایم در حسرتی مانده است. که با ایشان در ذهن پرواز می کردم و قدم می زدم. زمانی که در دبیرستان فنی جبل عامل قدم می زدم. این حس را داشتم. انگار در مقابل ان ادمکهای اسیر حصار دست ساز در ان کارگاه فنی، انسانیت خویش را حس می کردم اسیر. اما در جلوی ان ابشار دست ساز روحم به جولان در می امد. پرواز می کردم. چقدر دوست دارم ان صفای نفس ایشان را و ان روح های بلند از خود گذشته را.
روزنامه شرق، بخصوص یادنامه های ان پر از خاطرات خوب است. این کلمات پسین هم خرده ای از یادنامه ای است که در ان به یاد مردان باکری نوشتم. علی، حمید ومهدی باکری. یادشان گرامی. تقدیم به خانواده های استوارشان.
پس از شهادت حميد خيلى تو خودش بود، خانمش مى گويد: وقتى مى آمد خانه نگاهى به عكس اين دوستان شهيدش و حميد مى انداخت و گريه مى كرد، ديگر دوست نداشت برگردد. از قبل هم دلگير بود. از طرف ديگر نگران بچه هاى من هم بود، خيلى مواظبشان بود و احوال سراغ مى گرفت. او از اول به عنوان داوطلب بسيجى به جبهه رفت و تا آخر هم همان داوطلب بسيجى ماند، نه چيز ديگرى. آخرين روزها جالب توجه است. با اينكه فرمانده لشكر بود، فرماندهى را به احمد كاظمى واگذار كرد و به عنوان فرمانده گردان جلو رفت، هر چه كردند برگردد، برنگشت. مى گفت با چه رويى برگردم. «خيلى از دوستانى كه مى دانند نمى گويند آن زمان بر وى چه گذشت.»
روايت، روايتى است قديمى از يكى از شهداى جنگ احد قبل از جنگ پس از برخورد مردم با او دلگير مى شود، لباس رزم مى پوشد، جنگ در پيش است. همه در صحنه واقعه احد. حاضر شده اند. از خدا مى خواهد كه او به شهر بازنگردد، جنگ به سرانجام رسيد، همسرش جنازه هاى نزديكان را بر روى شتر گذارده به سمت مدينه حركت مى دهد. شتر از جاى تكان نمى خورد اما رو به صحنه جنگ به راحتى گام برمى دارد. در حيرت به سوى پيامبر مى رود، وضعيت را مى گويد. پيامبر مى پرسد قبل از حضور چه گفتند؟از خدا خواستند آنان را هيچ گاه به شهر بازنگرداند.خدا خواسته ايشان را اجابت كرد…
مصطفی عقاد، کارگردان فیلم “The Message” یا همان فیلم “محمد رسول الله” وقتی به دیدن امام موسی صدر آمده بود، ایشان به او فرمودند: “حال که این فیلم موفق را ساخته ای باید فیلم امام علی علیه السلام را نیز تو بسازی” او لحظه ای می اندیشد و به امام موسی صدر می گوید: “قبول می کنم تنها به شرط آن که شخص شما نقش علی ابن ابی طالب را بازی کند؛ چراکه جز شما، کسی را شایسته این مقام نمی بینم”
پی نوشت: به نقل از وبلاگ شمر شناسی ، انقدر حس داشت که وادارم کند بگذارمش اینجا