February 23rd, 2010 blog
می خواهم بگویم بعضی ادمها را بیشتر دوست دارم. با ایشان هم ذات پنداری می کنم. بیشتر انها را می فهمم و حس می کنم. البته بگذریم از این حال خراب و دل ویران شده. اما ان روزها برایم در حسرتی مانده است. که با ایشان در ذهن پرواز می کردم و قدم می زدم. زمانی که در دبیرستان فنی جبل عامل قدم می زدم. این حس را داشتم. انگار در مقابل ان ادمکهای اسیر حصار دست ساز در ان کارگاه فنی، انسانیت خویش را حس می کردم اسیر. اما در جلوی ان ابشار دست ساز روحم به جولان در می امد. پرواز می کردم. چقدر دوست دارم ان صفای نفس ایشان را و ان روح های بلند از خود گذشته را.
روزنامه شرق، بخصوص یادنامه های ان پر از خاطرات خوب است. این کلمات پسین هم خرده ای از یادنامه ای است که در ان به یاد مردان باکری نوشتم. علی، حمید ومهدی باکری. یادشان گرامی. تقدیم به خانواده های استوارشان.
پس از شهادت حميد خيلى تو خودش بود، خانمش مى گويد: وقتى مى آمد خانه نگاهى به عكس اين دوستان شهيدش و حميد مى انداخت و گريه مى كرد، ديگر دوست نداشت برگردد. از قبل هم دلگير بود. از طرف ديگر نگران بچه هاى من هم بود، خيلى مواظبشان بود و احوال سراغ مى گرفت. او از اول به عنوان داوطلب بسيجى به جبهه رفت و تا آخر هم همان داوطلب بسيجى ماند، نه چيز ديگرى. آخرين روزها جالب توجه است. با اينكه فرمانده لشكر بود، فرماندهى را به احمد كاظمى واگذار كرد و به عنوان فرمانده گردان جلو رفت، هر چه كردند برگردد، برنگشت. مى گفت با چه رويى برگردم. «خيلى از دوستانى كه مى دانند نمى گويند آن زمان بر وى چه گذشت.»
روايت، روايتى است قديمى از يكى از شهداى جنگ احد قبل از جنگ پس از برخورد مردم با او دلگير مى شود، لباس رزم مى پوشد، جنگ در پيش است. همه در صحنه واقعه احد. حاضر شده اند. از خدا مى خواهد كه او به شهر بازنگردد، جنگ به سرانجام رسيد، همسرش جنازه هاى نزديكان را بر روى شتر گذارده به سمت مدينه حركت مى دهد. شتر از جاى تكان نمى خورد اما رو به صحنه جنگ به راحتى گام برمى دارد. در حيرت به سوى پيامبر مى رود، وضعيت را مى گويد. پيامبر مى پرسد قبل از حضور چه گفتند؟از خدا خواستند آنان را هيچ گاه به شهر بازنگرداند.خدا خواسته ايشان را اجابت كرد…
Read the rest of this entry »
Posted in معاصر, هویت | No Comments »
February 20th, 2010 blog
مصطفی عقاد، کارگردان فیلم “The Message” یا همان فیلم “محمد رسول الله” وقتی به دیدن امام موسی صدر آمده بود، ایشان به او فرمودند: “حال که این فیلم موفق را ساخته ای باید فیلم امام علی علیه السلام را نیز تو بسازی” او لحظه ای می اندیشد و به امام موسی صدر می گوید: “قبول می کنم تنها به شرط آن که شخص شما نقش علی ابن ابی طالب را بازی کند؛ چراکه جز شما، کسی را شایسته این مقام نمی بینم”
پی نوشت: به نقل از وبلاگ شمر شناسی ، انقدر حس داشت که وادارم کند بگذارمش اینجا
Posted in معاصر, نکته | No Comments »
October 5th, 2009 blog
الهی، لم تجعل للخلق طریقا الی معرفتک الا بالعجز عن معرفتک
الهی، فاجعلنا من الذین ترسخت اشجار الشوق الیک فی حدایق صدورهم و
اخذت لوعه محبتک بمجامع قلوبهم
Posted in شطحیات, مکتوبات | No Comments »
May 23rd, 2009 blog
این دل خسته عجیب هوایی می شود.
Posted in شطحیات | No Comments »
April 19th, 2009 blog

یاد سید بخیر
امشب باز از خود بیخودم کرد. در این هنگامه بی کسی.
Posted in هویت | No Comments »
March 12th, 2009 blog
دلم یک جای امن می خواد، یک جای اروم، یک حرم، یک جای ساده، یک جای پر از ایمان، یک جایی که پر بشه از حضور، یک جایی که تو هواش اخلاص باشه.
امشب باز این دلم هوایی شده.
دلش می خواد از زمین بکنه.
امان از دست این دل
Posted in عمومی | 2 Comments »
February 17th, 2009 blog

حال دل من است
Posted in عمومی | 1 Comment »
January 30th, 2009 blog

کم که نه یک مقدار بیشتر
همه اش شده دود و دم
زر و زور و تزویر
ریا که جای خود دارد.
نه فقط برای از تو گفتن
نه، برای خیلی چیزهای دیگر هم همینطور هست.
اما کم بودنش برای تو از جنس دیگری است.همین که مثل بقیه نباشی می شود علت اول
مثل بقیه نخوری، نپوشی، فکر نکنی؛ آنوقت میشوی یک غریبه. این علت هم به همه علتها می چربد.
البته حتما در این غریبستان تک و توکی هستند که بفهمندت، اما اینها هم کمی هوا را کفایت نمی کند.
یکسال شد. فکر کردنش هم وحشت می اورد. یکسال گذشت. وحشت از این هست که من همانم که بودم.
باید با خودم بشمارم 365 بار ادم بوده ام؟ امبدوارم که عدد به بیش از این برسد. اما می دانی سخت است. سخت نه وحشتناک است.
عجب زمانه ای شده ها.
یک سال گذشت. از کمال و سهام و زهرایت که بگذریم، که سختی انها مطمئنا بسیار عظیم تر بوده. اما باور می کنی که چه سخت می توانم خودم را کنترل کنم. من که مرگ برایم شیرین است، لحظه های فراوانی به یادت گریستم در حسرت نبودنت. از ته دل. می دانم که می دانی، برای تو نیست. برای خودم می گریم. خوشحال باش خوب معلمی بودی. آنچنان خوب که در این میانه عظیم بی اخلاقی، بیشمار در یادت غوطه می خورم. من این یکسال بیشترین رقت قلب را از تو یافته ام. بارها خواسته ام بگویمت، به کدام گوش! بنویسم، برای کدام چشم. سکوت بهتر است. تنها زمزمه ات کرده ام. با نوایی خوش، برای پریشانیم. تو جنست متفاوت بود، هنوز هم هست. این تفاوت را خوب حس می کنم. سر در گریبان می برم، در جوار رحمتش آرام باش.
Posted in عمومی, هویت | 1 Comment »
December 24th, 2008 blog
به سکوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
آه از اين دم سرديها خدايا
Posted in عمومی, نظم | 2 Comments »
December 23rd, 2008 blog

Posted in عمومی | 1 Comment »