شهریور ۱۸م, ۱۳۹۰ admin
به یاد شیر دره پنجشیر که ارزویم همراهی با او بود
او یاداور نسلی عاشق بود، از همانها که امروز کمتر می یابیمشان
کتابخانه اش از زیبایی روحش نشان داشت.
او ادامه احیاگران بود، که اجل و موقعیت دردناک افغانستان اجازه طی طریق به او نداد
احیاگرانی چون سید جمال، شریعتی، چمران و …

«پری آیا فکر میکنی من جنگ را دوست دارم؟ گمان میکنی من در روح و روانم یک جنگجو هستم؟ من از جنگ متنفرم. گمان میکنی روزی برسد که ما زندگی طبیعی داشته باشیم؟ آیا دوباره بچههای ما به مدرسه بازخواهند گشت؟ دوست داشتم خانهای کوچک در یکی از باشکوهترین مناظرمان داشتیم و من صبحها عازم کار میشدم و بعدازظهرها پیش تو بر میگشتم. پری به من بگو که روزی آرزوی من برآورده خواهد شد.»
… همه با هم دور استخر مینشستیم و به اشعار احمد گوش میدادیم و برای اینکه عیشمان تکمیل شود، شوهرم اشعار حافظ را که به آن علاقه خاصی داشت از حفظ میخواند یا ترانههای معروف را زیر لب زمزمه میکرد… .
… دوربین را از دستم گرفت و از من خواست سوار الاکلنگ شوم و از من فیلم گرفت. بعد از بچهها فیلم گرفت و در آخر او بالای الاکلنگ رفت و من از او فیلم گرفتم. زیر درختان هوا عالی بود. سیبها هنوز نرسیده بودند اما بوی عطرشان به مشام میرسید. با خودم فکر کردم: «بهزودی میتوانم مربا درست کنم.» ما یک خانواده خوشبخت بودیم. پایان تابستان بود و پایان زندگی او… .
منبع: احمد شاهمسعود
روایت صدیقه مسعود؛
شکیبا هاشمی
و ماری فرانسوا کولومبانی
عکس از رضا دقتی
ترجمه: افسر افشاری
Posted in نکته, هویت | No Comments »
شهریور ۵م, ۱۳۹۰ admin
پدرم دوستی صمیمی داشت، که خدایش رحمت کناد هر وقت به هم میرسیدن می گفت: علی جون هَمِت چیه و غَمِت چیه؟
آنوقتها اهنگین بودن این پرسش برایم زیبا بود. با فهم اندکی که از ان داشتم.
اما این سالها برایم ته مایه ای از وجود شده
ابوذر همت چیه و غمت چیه
سالها است که این هم و غم مرا به درون خودم پیچیده، با خودم کلنجار می رم که هم و غم داشته باشم و بر مبنای اون هم حرکت کنم، شاید که بشود . . .
الهی هذا مقام المغموم المهموم
Posted in عمومی | No Comments »
مرداد ۱۴م, ۱۳۹۰ admin
خدا را شکر مختار تمام شد.
مردی که لایق اسوه شدن نیست، و تنها بر اساس قدرت یک کارگردان در جریانی غیر مشهود به قدیسی تبدیل شد که با پر رنگ کردن شعار یا لثارات الحسین قدم به کارزار نهاد،
اما گویا به عمد فراموش شد که امام زمان مختار او و قیامش را تایید نکرد و از رفتار وی با قاتلین حسین روی برگرداند. مختار سرآغازی بود برای جریانی انحرافی که رسیدن به قدرت، خشونت فراوان و وحشتناک را توجیه می کند. مختار سراغاز فرقه مختاریه و شاخه ای از فرقه کیسانیه از اولین تفریقات تشیع بود.
فیلم زیبا بود اما تنها به عنوان یک فیلم، دیالوگها قوی بود به حدی که می گویند در زمان نطق ابن زیاد عده زیادی از هنروران فیلم شیفته سخنان عدالت خواهانه او شدند.
امری که شاید با واقعیت همخوانی داشت که توانست انچنان سپاهی بر علیه حسین بن علی (ع) جمع آوری کند.
اما اگر در بازسازی تاریخ دینی، اولویت های فکری خومان بر واقعیت رجحان پیدا کند چه خواهد شد؟
شاید کوتاه این باشد که نتیجه ان به فنا رفتن دین باشد که شد و می شود. مردی به عنوان اسوه و نماد تشیع و خونخواهی حسین بر سر زبانها انداخته شد که هیچ شباهت کلامی و رفتاری نه با امیر مومنان دارد و نه با فرزندانش حسن و حسین.
در حین فیلم یکباری با دکتر جودکی صحبت می کردم که مترجم و مصحح مقتل ابن ابی مخنف هست، مقتلی که از نگاه تاریخی و راستی اولین مقتل محسوب می شود و البته در حال حاضر چندان بهره ای در میان مدح گویندگان در پی گریه ندارد.
او هم بشدت با این نگاه تاریخی رواج داده شده و شخصیت مثبتی که از مختار به غلط نشان داده می شود شاکی بود. و می گفت همین نگاه یکسویه را من در زمان سریال امام علی برای کارگردان نوشتم و اشتباهات تاریخی انرا ذکر کردم که در اخر به یکی از دوستان مشترک در جواب گفته بود، فلان جا فیلمنامه مرا تایید کرده بقیه چه کاره اید؟
خدا به داد این تاریخ معوج برسد که نمی دانم عاقبتش چه خواهد شد، حداقل در باب دین این شده که پوستین وارونه فعلا به عنوان اصل به خوردمان داده می شود.
در این رابطه :
Posted in اسلام, تاریخ | ۳ Comments »
تیر ۲۸م, ۱۳۸۹ admin
تو هم با من نبودی
تو هم با من نبودی
تو هم از ما نبودی
آنکه ذات درد را باید صدا باشد
و یا با من چنان هم سفره ی شب
باید از جنس من و عشق و خدا باشد
تو هم از ما نبودی
تو هم مومن نبودی
بر گلیم ما و حتی در حریم ما
Posted in نظم, نکته | ۲ Comments »
تیر ۲۷م, ۱۳۸۹ admin
… آتش گرفته
آتشی جانسوز
Posted in نکته | No Comments »
تیر ۱م, ۱۳۸۹ admin
و افوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد
Posted in هویت | No Comments »
تیر ۱م, ۱۳۸۹ admin
نمیدانم چه میخواهم بگویم
زبانم در دهان ِ باز بستهست
در ِ تنگ ِ قفس بازست و افسوس
که بال ِ مرغ ِ آوازم شکستهست
نمیدانم چه میخواهم بگویم
غمی در استخوانم میگدازد
یال ِ ناشناسی آشنا رنگ
گهی میسوزدم گه مینوازد
گهی در خاطرم میجوشد این وهم
ز رنگ آمیزی ِ غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است
سیه داروی زهرآگین ِ اندوه
فغانی گرم و خون آلود و پردرد
فرو میپیچیدم در سینهی تنگ
چو فریاد ِ یکی دیوانهی گنگ
که میکوبد سر ِ شوریده بر سنگ
سر شکی تلخ و شور از چشمه ی دل
نهان در سینه میجوشد شب و روز
چنان مار ِ گرفتاری که ریزد
شرنگ ِ خشمش از نیش ِ جگر سوز
پریشان سایهای آشفته آهنگ
ز مغزم میتراود گیج و گمراه
چو روح ِ خوابگردی مات و مدهوش
که بیسامان به ره افتد شبانگاه
درون ِ سینهام دردیست خون بار
که همچون گریه میگیرد گلویم
غمی آشفته، دردی گریه آلود …
نمی دانم چه میخواهم بگویم
ه.الف.سایه
Posted in نظم, نکته | No Comments »
خرداد ۳۰م, ۱۳۸۹ admin
بالاخره اتوپیا را خواندم از صدر تا ذیلش
Posted in Uncategorized | No Comments »
خرداد ۱۱م, ۱۳۸۹ admin
مروری بر زندگی اسدالله علم – روزنامه شرق – فروردین ۸۹
«صحنه داخلی آنقدرها هم آرام نیست. مردم عمیقاً ناراضیاند. بهرغم کلیه مساعی شاه و دستاوردهای بسیارش. رژیم عراق در زمان حکومت نوری سعید عیناً به همین ترتیب سقوط کرد. او هم معجزه اقتصادی به وجود آورده بود و انتظار داشت کافی باشد اما مردم خواهان چیزی بیش از رفاه اقتصادی هستند.
آنان خواهان عدالت، هماهنگی اجتماعی و حق اظهارنظر در امور سیاسی هستند. چرا ما سعی نمیکنیم این خواستها را برآورده سازیم؟ من نگرانم، بسیار نگران.»
این نگرانی امیراسدالله علم، یار و پیشکار محمدرضا پهلوی عاقبت به واقعیت پیوست و دودمان خودکامگی پهلویها را به باد داد. پیشکار بیرجندی که از نوجوانی به برکت نفوذ پدر توانسته بود به دربار راه یابد و به خاطر وجود پدر همسر متنفذ خود، قوامالملک شیرازی، توانسته بود پلههای ترقی را چند پله یکی بپیماید و به یکی از چندشغلهترین مدیران زمان خود تبدیل شود که همزمان وزیر دربار و آجودانی مخصوص محمدرضا شاه، نمایندگی ویژه شاه در هیات مدیره بنیاد پهلوی، عضویت در هیات مدیره بنگاه ترجمه و نشر کتاب، مدیریت عامل کمیته پیکار با بیسوادی، عضویت در هیات مدیره سازمان شاهنشاهی خدمات اجتماعی و دبیرکلی حزب مردم را بر عهده داشت، در خاطرات روزانهای که از خود به جای گذاشته بارها این نگرانی را بروز میدهد که این مشی عاقبت بدی خواهد داشت، اما این ذهنیات تنها در درون وی جاری بود و گهگاه با وحشتی که از آشکار شدن این یادداشتها در خود داشت، روی کاغذ جاری میشد.
دیکتاتور خیرخواه
علم بیشتر جاننثاری فداکار بود تا نقادی مشفق. او در یکی از برگهای خاطراتش از شاه به عنوان دیکتاتوری خیرخواه یاد میکند؛ عنوانی که باعث میشود او بسیاری واقعیتهای اجتماعی زمان خود را از شاه مخفی سازد: «شاه پرسید آیا واکنش عمومی نسبت به کنفرانس رامسر و بهبود برنامه مثبت بوده است؟ پاسخ دادم که مورد استقبال قرار گرفته است اما ارقامی که ما به هم بافته بودیم فراتر از فهم بیشتر آدمها و حتی خود من بود. این جور چیزها باید به زبان ساده و عوامفهم بیان شود و تازه آن وقت هم بهترین راه قبولاندن آن به مردم، بهبود واقعی شرایط زندگی آنهاست. در حال حاضر تنها چیزی که مردم میفهمند این است که تورم مشکل فلجکنندهای است و وضع خدمات عمومی اسفناک است. شاه پرسید که آیا با حمله به گرایش مردم به تنبلی سبب رنجش شده است؟ پاسخ دادم که مردم خیلی خوب میدانند که هرچه گفته درست است. شاه گفت «آدمی که متکی به آرای مردم نباشد آزاد است که مستقیماً به صلاح مملکت اقدام کند.»
گفتم ما در ایران خوشحالیم که اعلیحضرت دیکتاتوری خیرخواه هستند و کاملاً خود را وقف سعادت مردم کردهاند، لیکن ممکن است همیشه هم اینقدر در مورد رهبرانمان شانس نیاوریم.»
او در بیشتر مواقعی که از این دیکتاتوری یاد میکند و انتقادی را به شاه وارد میداند، سریعاً زبان تملق را هم میگشاید که این شاه چیز دیگری است و بلافاصله موضوع را به خیر و صلاح مردم نسبت میدهد. اما با خواندن یادداشتهای وی این نکته خوب به نظر میآید که او زوال این نوع حکومتداری را با توجه به شرایط موجود ایران و اوضاع جهانی پیشبینی میکرده و شاید از روی ترسی که از شاه داشته یا منافعی که از آنها متنفع بوده جرات اظهارنظر صریح در او وجود نداشته، البته مطمئناً سرگذشت جاننثاران فراوانی که در زمان پدر و پسر پهلوی زیستهاند و به یکباره دودمانشان منقرض یا اموالشان به نفع شاه وقت متصرف شده است را به خوبی به یاد داشته تا دمی بیشتر از آنچه کوپن وی بوده برنیاورد که عاقبت دگرگون خواهد شد.
در مقابل شاهی که حاضر نبود نظری را حتی با ادعای کارشناسی از امرای خود بپذیرد: «شرفیاب شدم… عرض کردم، نخستوزیر عرض میکند مساله ساختمان بیمارستان شیعیان لبنان را اجازه فرمایید. منصور قدر سفیر جدید ما که میرود مطالعه کرده نظر بدهد. فرمودند نخستوزیر گُه خورده که میگوید روی امر من باید قدر برود مطالعه کند. بگویید فوری باید تصمیم بگیرید! این کار باید شروع بشود.» او بیشتر همراهی میکند و حتی در زمانهایی چون قیام ۱۵ خرداد و سرکوب مردم پا را فراتر از شاه میگذارد و نقشی اساسی ایفا میکند.
عمق حالتی که این جاننثار از شاه تصویر میکند، حاکمی است یکسویه که در مقابل کوچکترین مخالفتی جوش آورده و امکان بر هم زدن بازی را پیش میکشد.
آن چنان که اشاره میکند: «شاه جواب داد: من خودم میدانم مردم چه فکر میکنند. خدا میداند از چند مرکز و محل گزارش پشت گزارش به من میرسد. تذکر دادم که این گزارشها فقط برای اطمینان خاطر او داده میشود و فقط حرفهایی را که مایل است بشنود به او میگویند. شاه اصلاً خوشش نیامد و گفت رئیس دفتر او در مورد صحت و سقم تمام این گزارشها تحقیق میکند. گفتم: «بسیار خب، با وجود این، چرا خود اعلیحضرت افق دیدشان را شخصاً وسیعتر نکنند، به صداهای تازهای گوش بدهید، به عوض اینکه شبانهروز من به جانتان نق بزنم.» افقی که تا زمستان ۵۷ و زمان شنیدن صدای فریاد انقلاب مردم توسط شاه دیده نشد. Read the rest of this entry »
Posted in تاریخ, معاصر, مکتوبات | No Comments »
خرداد ۱م, ۱۳۸۹ admin
وافوض امری الی الله ان الله بصیر بالعباد.
۶ روز پیش گذاشتیمش انجا و برگشتیم. زیر مشتی خاک تنها ماند. صدایش در گوشم میپیچید : میگم بیا. و من که می رفتم و لختی دستش را در دستانم می گرفتم تا ارام شود.
الان بعد از شش روز از نبودنش٬ اندک اندک عمق نبود و نیستی دنیا را حس می کنم.
مرگ برایم نه سخت و عجیب است و نه ناراحت کننده؛ تنها دلتنگی دارد و غم از اعمالی که نباید می بودند و بوده اند٬ فکر می کنم نگاه به زندگی برای درک مرگ مهم است. مرگ را مرحله تکامل میدانم٬ یک دگرگونی همچانی که در نگاه دینی به ان اشاره شده.
اما الان در این شب تنهایی٬ بیشتر نبودش را حس می کنم.
مادربزرگ٬ بزرگواری بود برای خودش با دستی پر از سخاوت که تا دم رفتن همراهش بود.
با رفتنش من دستانم از اخرین بازمانده نسل پدر بزرگ و مادربزرگ ها کوتاه شد. دستهایش وقتی بر روی گونه هایم می نشست و نوازشگر صورتم را در می نوردید٬ آرامشی عجیب در خود داشت.
خدا یا مارا به ذکر بزرگواری خودت ارامش ده که سخت محتاجیم.
وقت میگذرد. ثانیه ها می رود. زمان٬ زمانه غروب است و من صبح را دوست میدارم.
Posted in عمومی, هویت | ۱ Comment »