این
May 23rd, 2009 blogاین دل خسته عجیب هوایی می شود.
این دل خسته عجیب هوایی می شود.
دلم یک جای امن می خواد، یک جای اروم، یک حرم، یک جای ساده، یک جای پر از ایمان، یک جایی که پر بشه از حضور، یک جایی که تو هواش اخلاص باشه.
امشب باز این دلم هوایی شده.
دلش می خواد از زمین بکنه.
امان از دست این دل

کم که نه یک مقدار بیشتر
همه اش شده دود و دم
زر و زور و تزویر
ریا که جای خود دارد.
نه فقط برای از تو گفتن
نه، برای خیلی چیزهای دیگر هم همینطور هست.
اما کم بودنش برای تو از جنس دیگری است.همین که مثل بقیه نباشی می شود علت اول
مثل بقیه نخوری، نپوشی، فکر نکنی؛ آنوقت میشوی یک غریبه. این علت هم به همه علتها می چربد.
البته حتما در این غریبستان تک و توکی هستند که بفهمندت، اما اینها هم کمی هوا را کفایت نمی کند.
یکسال شد. فکر کردنش هم وحشت می اورد. یکسال گذشت. وحشت از این هست که من همانم که بودم.
باید با خودم بشمارم 365 بار ادم بوده ام؟ امبدوارم که عدد به بیش از این برسد. اما می دانی سخت است. سخت نه وحشتناک است.
عجب زمانه ای شده ها.
یک سال گذشت. از کمال و سهام و زهرایت که بگذریم، که سختی انها مطمئنا بسیار عظیم تر بوده. اما باور می کنی که چه سخت می توانم خودم را کنترل کنم. من که مرگ برایم شیرین است، لحظه های فراوانی به یادت گریستم در حسرت نبودنت. از ته دل. می دانم که می دانی، برای تو نیست. برای خودم می گریم. خوشحال باش خوب معلمی بودی. آنچنان خوب که در این میانه عظیم بی اخلاقی، بیشمار در یادت غوطه می خورم. من این یکسال بیشترین رقت قلب را از تو یافته ام. بارها خواسته ام بگویمت، به کدام گوش! بنویسم، برای کدام چشم. سکوت بهتر است. تنها زمزمه ات کرده ام. با نوایی خوش، برای پریشانیم. تو جنست متفاوت بود، هنوز هم هست. این تفاوت را خوب حس می کنم. سر در گریبان می برم، در جوار رحمتش آرام باش.
به سکوت سرد زمان، به خــزان زرد زمان،
نه زمان را درد کسی، نه کسی را درد زمان
آه از اين دم سرديها خدايا
هرچه روز خوب گذشت، شب همه چیزم بهم ریخت
بعد از یک ساعت و نیم مصاحبه متوجه شدم میکروفن ریکوردر معیوب هست
من ماندم و یک دنیا خجالت از روی استاد
امروز همپای کلیپ انجمن، داخل تالار شهید چمران، گریستم. پس از مدتها
عکسها من رو با خودشون همراه کردن با سیری 60 ساله
دریغ
چو عید و چون عرفه عارفان این عرفات
به هر که قدر تو دانست میدهند برات
چند وقتی بود که انگار سر ناسازگاری داشتم
او بود و می خواند و من خود را به نشنیدن می زدم.
عجب زجر اور بود، حضورش را درک کنی و در حضورش نباشی.
تا هوای عرفه به میان امد.
امروز خوش حالی داشتم. در هوایی پر از لطافت ابراز نیاز و خضوع و خشوع در درگاهش.
حس می کردم پر از انرژی خواهم شد. چه زیبا بود. کاش همیشگی شود. ایدون باد.
چه خوش است گامی به رفتن بگماری و دل به راه بیاندازی و نظاره کنی جمعی را که اینچنین با هدفی نزدیک
برای ابراز نیاز به درگاه کبریایی جمع گشته اند و هم پایشان بخوانی و بگریی و به اندیشه بنشینی.
کین عمر گران مایه به چه صرف شد ؟
امروز عصر به رسمی سالانه که عدد 3 را با خود یدک می کشید، همنوا با حسین علیه الرحمه در جبل الرحمه به خواندن دعا برخواستیم، در حسینیه ارشاد.
دکتر مهدوی سخنی از شناخت به میان اورد و رضا و سعید و مقداد به خواندن دعا پرداختند و خواهرم نیز به همراهیشان با ترجمه دعا همراه بود.
من از این حضور معنوی سرشار از انرژی ام، سرشار از شور و نشاط، پر از عشق، که امیدوارم حفظش کنم، حداقل تا مدتی.
امیدوارم تا زمان حضور در جهان ماده توان و امکان باشد تا بتوانم کمکی باشم در ادامه چنین برنامه هایی برای بارور شدن ایمان و عمل .
دست تمام کسانی را که بتوانند در این راه یاریگر باشند، خاضعانه می فشارم.
هلال وار ز راه دراز میآیند
برای کارگزاری ز قاضی الحاجات
به مفلسان که ز بازارشان نصیبی نیست
ز مخزن زر سلطان همیکشند زکات
پی گشادن درهای بسته میآیند
گرفته زیر بغلها کلیدهای نجات